خدایا به نادانی ام رحم کن !

همه ی چیزهایی که من صرفا با آنها آشنایی دارم و آگاهی درباره شان ندارم ، بلای دانش و دانسته ها و باورهای من می شوند می پرسید چرا ؟ چون حکایت جهل مرکب است .. نه تنها موضوع خاص را بلد نیستم بلکه فکر می کنم بلدم …..خدایا خودت به من و امثال من که نادانی مان را به دانایی تعبیر می کنیم رحم کن .

نیایش خاک

این منم

بنده ای خاکی

در برابر عظمت پروردگاری ات

نیستم مگر خاشاکی

از خاک آمده به خاک خواهم رفت

و تو در من

طلوع می کنی

هر صبح

اما

غروب نخواهی کرد

در من تکرار می شوی

به  صبر

خداوندگار بندگان خاکی

خداوندگار صور افلاکی

این کمترین

بنده ترین

بنده ات را

شرمنده

مخواه

بر تن باد

بپیچانم

گردبادی نثارم ساز

تا روز به روز

متحول شود

حال راکدم

این خاک زاد

خاک نهاد را

خداوندگارترین

به رسم تغییر

متغیر ساز

نیایش اسفندگان

خداوندگار  روزهای بی رمق  اسفندگان

آنکه مهربان تر میکند

خورشید را با شهر شلوغ من

و گرم گرم از رسانش سرب

به انجماد زمستان نیامده ام

می تابد .

ای حوصله روزهای بی حوصله مانده به تحویل سال

و شوق گذر

از لحظه دل کندن از امسال

از تو مرا هیجانی است

به معنای هستی

به قامت همه

سروهای ناز خاکستری

و شبهای از حضور یار

شب زنده دار

نیلوفری

خداوندگار اختیار

خداوندگار دو چشم سیاه یار

و اشک های انتظار ،انتظار ، انتظار

میسرم بدار

میسرم بدار

میسرم بدار

نمی دانم

نمی دانم دعا کنم یا نه

نمی دانم سر اتصال به تو دارم یا نه

نمی دانم از توبریده ام یا نه

ودر برهوت نمی دانم ها سرگردانم

رسم بندگی است که در سرگردانی

یادآورد بسیار

اما رسم خدایی

چیست ؟

بر من رویایی فروفرست

خداوند روزهای غم

روزهای تو بیش و من اما کم

هوای همه سربی

روزهای زحمت آفتاب

رویایی بر من فروفرست

خوابی از نو

ناب و پر از گلوله برف های کودکی

مثل صدای پدر

مثل صدای خودت

مثل هر صدایی جز این سکوت

بر من رویایی فروفرست

نیایش احساس

تو را احساس می کنم

نه مثل حس بودن

نه نزدیک تر از رگ گردن

تو را احساس  می کنم

کمی دور تر از این دیوار

دیواری که میان من و تو

فاصله ها را کم می کند

من می دانم تو آن سوی دیگری

و ایمان دارم که فاصله ها

نشانه ی دیگری از حضور توست

اگر این چند خشت هم میان ما نبود

آیا شوق احساست ایچنین جانکاه

جانم را می سوخت ؟

خداوند همه خشت های فاصله

همه دیوارهای بی حوصله

تو را احساس می کنم

وقتی بوسه آقتابت بر گونه ام می نشیند

تو را نفس می کشم

وقتی هوایی غیر از هوای تو نیست در مشامم

تو را اشک می ریزم

تو را فریاد می زنم

در میان بال کبوترانم می جویمت

و گلهای تازه ی بنفش

و دیواری که میان من و تو فاصله می گسترد .

تو را می فهمم

درست در لحظه فرو غلطیدنم در گناه

تو را در قلبم خوب می فهمم

درست وقتی که سجاده باز است و من به ناز

یک روز به تو می رسم

فاصله ها را کنار می زنم

و چون پیچک نجیبی

دیوار بین مان را طی می کنم

من یک روز به تو می رسم

به فکر ،به احساس ،به آفتاب

چنان که شبها

وقتی به خواب می روم

از کمانه ی ماه بر موهایم بوسه می زنی

من تو را احساس می کنم