بهار فصل گل سرخ

بهار فصل گل سرخ است و اگر در هر شهری که رفتی ، گل سرخ ندیدی یعنی هنوز روزشان نو نشده …

گل سرخ ، گل نوروز است ….بهار زندگی تان سرخ تر از گل سرخ … که ما در افسون گل سرخ ناپدید شدیم و از عشق پدید آمدیم …

هر بهار اگر نشود جوانه زد ، ریشه دواند و از عشق سرخ رو  ، آن بهار بی شک زمستانی دوباره بوده است ….

 

بهار رسید از راه

هر سال بهاری نو ، نگاهی نو و عشقی نو ، رو ح و تن مرا در بر می گیرد … آغوش بهار ، جلوه ای از آغوش سبز خداست ..و این موسم دوست داشتنی ، زمین را آرام می کند .. هرچند انقلابی در خاک و آسمان رخ می دهد اما اعتدالی در آن است که در هیچ فصلی نیست …

این اعتدال بر شما طرفداران اعتدال مبارک 

بهاری دیگر در راه است

این آخرین یادداشت سال ۹۰ خواهد بود و من بی صبرانه در انتظار بهار دیگری هستم … هرسال با آمدن بهار در همان روز ها آغازین من یک سال پیر تر می شوم اما با این حال ، آمدن بهار را بیشتر و بیشتر انتظار می کشم… از اینکه نوشته های من را امسال هم دنبال کردید متشکرم و امیدوارم سال آینده سال خوبی برای شما و آرزوهای خوبتان باشد …

 

نیایش بهار

سجده بر بهار
که بهار نشانه ای است از بی شمار نشانه هایت
از پرندگان به لانه بازگشته ات
از آسمان طلوع با لایه های نزدیک ابر
از ابرهای باران گستر  غروب ها
و باز از  آسمان پرستاره شب هنگام
و از خاک نمناکی که بوی تو را میدهد
هر شب به بهانه یک نقطه درخشان در آسمان
دانه به دانه های تسبیح ام
اضاقه میکنی
اما من سلاله نسیان
باور نمیکنم
درختان اما سجده میکنند
به سبزی که بر تن برگ است
به شبنمی که بر رخ لاله است
و به آوند های خشکیده ای که
مالا مال از مائده های زمینی توست
اما من سلاله نسیان
باورنمی کنم
گندم ها قد می کشند
گل های بی بذر
حتی از زیر بوته های بی کسی
جوانه می زنند
و خار این هدیه تو به سرخ جامگان
تیغه می کشد
اما من سلاله نسیان
باور نمیکنم
باور نمیکنم
از این همه دوری ام از تو
و خدای ماندگی تو
از این همه ناسپاسی ام از تو
و در یاد ماندگی بر تو
این همه جفای من و
و آن همه وفای تو
به دل هایی که از آدمیان می شکنم
به دل هایی که آدمیانم می شکنند
نه من باور نمی کنم
وسعت خدایی تو
قصور بندگی من
مرا در بهار
این لحظه های ناب و ماندگار
به یک سال گناهم
تنهایم مگذار
به یک سال در راه ماندگی ام
در خواب خواندگی ام
تنهایم مگذار
ای ترانه قاصدکان بر لب
ای رویای کودکان در سر
ای همه عیدی های خوب خوب خوب
تنهایم مگذار

تغییر در یک شب زمستانی

حس خوب تغییر ، درست مثل درختی که با شروع زمستان ، به بهار امیدوار است … من این شبها عجیب به بهاری دل انگیز امیدوارم . شعر های خوب می نویسم .. داستان تازه ای را شروع کردم و از همه مهمتر به اتفاقی که در راه است فکر می کنم … شاید شما هم حس کرده باشید که خبری در راه است . حتی درختچه های کاج تزئینی هم این شبها از این اتفاق با من به مهربانی حرف می زنند … و میخک هایی که بعد از مدت ها میهمان خانه ام شده اند … درست مثل حس شفا یافتن است و عجیب .  نیرویی که به من در سکوت می گوید زندگی زیباتر از این هم خواهد شد .

چند شب پیش مطلبی نوشتم که اینطور شروع می شد :

هر چه می کنم تو در من تمام نمی شوی ! که عشق را نه آغاز است و نه پایان و زمان در عشق بی تقصیر است …

خلاصه!  حس بی پایانی تو در من و اینکه در من هزاران بار متولد می شود و از توست که این چمنزار سرسبز است مرا به درستی امیدوار می کند هر شب به نقاشی که برایت کشیدم نگاه می کنم و شمع هایی که برایت روشن می کنم و دعایی که بین دو نماز بی اختیار برای تو می خوانم …..و این عشق عجیبی که در سکوت زاده شد و در سکوت تداوم یافت و در سکوت هرگز نمی میرد …

باری این شب ها ، شبهای خوب تغییر است و حالی که به احسن الحال ، تحویل می شود … 

ناگهان یلدایی که گذشت

دیشب یلدای دیگری را پشت سر گذاشتیم و بامداد امروز مطمئن شدیم که پایان شب سیه ، سپید است … نمیدانم دیشب آرزوی شما چه بوده است .. نمیدانم به سنت زیبای ایرانی ، دورهم نشستید و از گفتنی ها گفتید یا نه ؟ اما هر چه بوده است امیدوارم پس از این زمستان ، بهاری پر از میخک و گندم در راه باشد .. سالی که نوروزش ، روز تازه ای باشد برای تولد یک لبخند …

و بقول حضرت سعدی :  باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش         صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود

یلدا ، عید نور است و اینکه  خورشید زاده می شود و من و تو حتی در فسردگی یک صبح زمستانی به بهاری سبز امیدواریم …

من اما آرزو کردم :

دنیا را بیشتر و بهتر ببینم

از مردمان برای مردمان بیشتر بنویسم

عشق را پیامبری دیگر باشم

بیماران و افسردگان را فراموش نکنم 

در دوستی صاحب قول و در عهد وفادار بمانم که بدترین درد بشر امروز شانه بالازدن بی قید است ….

فرداهایتان روشن