چرا برندها باید خودشان را بازآفرینی کنند ؟

 

لوک اسپیسر :

هم اکنون صنعت برند درعصر طلایی خود  بسر می برد . مفهومی انتزاعی که توسط مدیران بازاریابی استفاده شد و به یک دغدغه در سطح مدیران ارشد و همچنین موضوع قابل توجه در طول ارزیابی کسب و کار ، مبدل شد  . اما مسیر برندهای توسعه یافته ، بشدت تغییر کرد .
در دهه پنجاه استفاده از تکنیک های کلاسیک ” والتر لندور  ”  با تکیه بر انتقال حس دوستی ، اطمینان ، صداقت طراحی شده بود ، استفاده و تا چند دهه ادامه داشت . لوگوی برند ، رکن اصلی آن بود و تبلیغات ، کارتهای ویزیت و حتی وب سایت ها بر اساس آن طراحی می شد . برند می بایست بالاتر از همه می ایستاد ، ساده غیرقابل پیش بینی همراه با یک هشدار بصری قوی …..
…. اما زمانه تغییر کرد !

بازارهای مدرن حالا فوق رقابتی و جهانی هستند ،  مشتریان یک برند ، رقبا و مدل های کسب و کار ، دائما تغییر می کنند و این امر با ورود آسان تازه وارد ها به بازار ها تشدید می شود . بدین معنا که برندهای جدید می توانند ظرف چند ماه به یک صنعت بدل شوند  . Zipcar ، Uber ، Booking .com همین کار را در بخشهای اتومبیل کرایه ای ، تاکسیرانی و رزرو هتل ، انجام دادند .
برندهای چالاک تر ، چند ویژگی کلیدی دارد : آنها سازگار و بدنبال فرصت هستند ، در خصوص اصولشان روشن و قادر به تعامل با بازارشان هستند ، دارای چندین پلت فرم فعال مبتنی به نگاه بیرونی هستند و در نهایت از تاثیرات جهانی شان آگاهند .برندهای موفق جدید باید از مدل های سنتی شان جدا می شدند ، حفظ برند بدون انعطاف پذیری ، کاری بی فایده است . به همین ترتیب ، لوگو و ایده های انتزاعی کم اهمیت تر از تحویل برندی است که قولش را به مشتری داده اید . بطور خلاصه ! برندباید مستحکم در عین حال انعطاف پذیر و غیر قابل پیش بینی باشد .
موسسه خیریه فرانسوی یکی از این برندهاست . Djantoli بواسطه ی “لندور ” مفهومی آفرید که هویت یک NGO را بازآفرینی کرد . Djantoli در سراسر آفریقا اجریی شد به این صورت که با هدف شناسایی و تشخیص بیماریهایی چون مالاریا و اسهال ، بر وزن اطفال پیش از آنکه جانشان را از دست بدهند ، نظارت می کرد . این NGO بطور منظم افرادی را برای ثبت وزن کودکان می فرستاد و جمع آوری داده ها آن ها را به یک مرکز بهداشت انتقال می داد تا برای مشکلات فوری برنامه ریزی و وقت چکاپ توسط پزشک تنظیم شود . برند جدید بطور همزمان با موفقیت موسسه رشد میکرد و نتایج نشان می داد چه تعداد از کودکان بواسطه ی این پروژه زندگی شان بموقع ، حفظ شده بود .
با افزایش شمار نجات یافتگان ، افراد بیشتری مطلع و در نتیجه ترغیب شدند در این پروژه مشارکت کرده و زندگی های بیشتری را نجات دهند .پلت فرم های دیجیتال با ارتباطی که بین یادداشتهای پزشک و تیم مدیریتی برند وجود داشت توسعه می یافت . حالا حتی کارتهای ویزیت و شماره های جدید بر پایه این پلت فرم ها خودکار ، بروز می شد .
نه ماه بعد از اجرا شدن برند جدید تعداد کودکان ثبت نام شده در این پروژه ۶۲ درصد رشد کرد و کمک های مالی افراد تا ۱۰۰ درصد از همه مهمتر تعداد نجات یافتگان ، دو برابر شد .
سرمایه گذاری رسانه ای Djantoli موفق در عین حال متکی بر تغییر قدرتمند بود ، این یک هویت است و برای لوگو هم بد نیست ! هست ؟ یک کمپین ارتباطی آزاد و دائمی ، همچنین برخلاف اغلب NGO ها موفق در رساندن پیام اصلی پروژه به مخاطب .


دومین برند مثال زدنی،نوشیدنی Less بود که قوانین بازار شراب را تغییرداد . Lessمیخواست معادله ی فریبنده ی ساختن شراب با قیمت مقرون بصرفه را حل کند . با این هدف ، Less خریداران خود را ترغیب کرد تا خودشان طری هایشان را از بشکه های چوبی داخل فروشگاهها پر کنند . هویت این برند برای انعکاس این اهداف طراحی شده بود . بطری ها با حداقل طراحی تنها با استفاده از فضای خالی روی برچسب ها به برند تبدیل شدند وطرحی ساده از شن روی بدنه ی بطری روی کاغذهای بازیافتی خلق شد . یک بطری هدیه ی منحصر بفرد با برچسبی که با قطره های نوشیدنی مشخص شده بود . نوشیدنی ای برند که بطور معمول ۱۰ پوند ، خرده فروشی می شد حالا با قیمت ۵ پوند ، در دسترس قرار گرفت . این برند دوستدار طبیعت در حال تغییر دادن قوانین بازاریابی و ایجاد دسترسی همگانی به یک نوشیدنی خوب بود .

 

در سومین نوسازی برند ، ” لندور ”  این بار به یک هتل لوکس کمک کرد Kempinski انتظارات مسافران تجاری در بازار هتل های چین را تغییر داد . لندور با Kempinski ، برند Tangram را دعوت  به همکاری کرد ، یک هتل سه ستاره راحت اما در سطح چهارستاره ها ، پیش از این در چین ، اغلب هتل های دوستاره یا هتل های لوکس پنج ستاره وجود داشت و خصوصا برای مسافران متوسط تجاری مناسب نبود .برند هتل جدید با ارائه یک امکان اسکان منعطف چهره ای بسیار متفاوت نشان می داد که در آن حرفه ای ها می توانستند کار و استراحت کنند و همیشه با هم در ارتباط باشند .
افراد براحتی طبق زمانبندی می توانستند وارد شوند ( تشریفات مرسوم ورود به هتل اعم از مراجعه به میز رزرو و دیگر موارد حذف شد ) . سالن ها مناسب جلسات گفتگوهای رسمی بود و در همین حال طراحی اتاق ها شامل تخت خواب هایی با قابلیت تبدیل به میزمذاکره تنها با یک اشاره بود .
از سال ۲۰۱۲ تاکنون نرخ اشتغال در هتل Tangram پکن بطور پیوسته افزایش و جایگاهش در رتبه بندی سایتهایی چون  TripAdvisorو Ctrip بهبود یافته است . در سال ۲۰۱۴ هتل دوم Tangram در اقلیم کردستان افتتاح شدو هتل های بیشتری در آینده ی نزدیک برای بازارهای در حال ظهور ، برنامه ریزی شده است .
Djantoli ، Less ، Tangram برندهایی هستند که قواعد بازی را تغییر دادند . آنها از شکاف نسل ها در بازارشان استفاده کردند سه داستان و هویت منحصر بفرد و بیادماندنی را خلق کرده و توسعه دادند و هریک نشان دادند چالاکی و قابلیت تغییر و تبدیل ، کلید موفقیت امروز برند هاست .

 

 

قصه ای برای تو

برای من

یکی از بهترین لحظات قصه گویی برای توست

از خاطره ها ، دلخواسته ها و و و

قصه گفتن برای تو آرامش بخش است آنقدر که بی وقفه در ذهن من قصه هایی تازه تکرار می شود

قصه هایی از خیابان های این شهر و شهر های دیگر … قصه هایی از ولیعصر و فاطمی .. از خیابان انقلاب و بلوار … از اتوبوس های بی آر تی و مردم شاد ، مردم خسته … از مترو و ایستگاه های غلغله اش …یادم به شهر سوخته افتاد … اما این شهر نسوخته و خیلی هم زیباست ، هرچند جنس زیبایی اش زنانه نیست اما مردانه هم نیست

خلاصه گوش خوبت را به من بده

میخواهم برایت قصه بگویم

تروریسمی بنام داعش

متاسفانه جامع شناس نیستم ، فقط اندکی در حد بضاعت مطالعه می کنم .. وقتی رفتار تروریست های داعش را خوب نگاه می کنم بیش از راهزنان مذهب و حتی متجاوزان به ناموس آنها را تروریست های اقتصادی می بینم … در هر کشوری که شروع بکار می کنند اول می روند سراغ بخش هایی که مربوط به مزیت اقتصادی آن کشور است … سوریه که عمده ی درآمدش از صنعت توریسم حاصل می شد شاهد فروریختن و نابودی اکثر اماکن گردشگری و مذهبی بود ، سوریه حداقل پنج سال زمان نیاز دارد که آنچه از بین رفته را برگرداند ..از آنها گذشته کارخانه های نابود شده ، زمین های کشاورزی که البته روزی سوریه را صادرکننده اقلام کشاورزی به سایر کشورها می کرده همه و همه از بین رفته اند … تعداد آدمهایی که کشته شده اند بسیار زیاد است اما از آن بدتر تعداد آدمهایی است که از فقر اگر هم نمیرند زندگی رقت باری خواهند داشت .. در عراق فورا رفتند سراغ پالایشگاه تولید سوخت .. مزارع و نخلستان ها را آنش زدند ، اماکن تاریخی را از کلیسا گرفته تا بقعه … نابود کردند و در واقع قصد اصلی شان نابودی قطب اصلی جذب گردشگر است … داعش یک تروریسم تمام عیار و برنامه ریزی شده اقتصادی است … اگر جنگ در هر یک از این کشورها برسر دموکراسی یا تندروی مذهبی بود اصلا نیازی نبود که شاهرگ های سرزمینی که بعداز فتح قرار است آب و نان عاید داعشی ها کند از بین برود … سرنوشت تلخ اقتصادی عراق ، سوریه و در روزهای آینده کشورهای دیگر منطقه ، همان سرنوشت بی ثبات افغانستان و سرنوشت منفعل پاکستان است … هر جا اقتصاد نابود شود ، همه چیز متوقف می شود یا حداقل کند تر از گذشته ، پیش خواهد رفت …

فرصت های گردشگری ایران

تجربه ی گردشگری در کشورهای مختلف که نه نفت دارند و نه منابع زیرزمینی و معدنی دیگر به من نشان داد که با یک برنامه ریزی صحیح می شود به خوبی از صنعت توریسم به نفع شرایط اقتصادی یک کشور استفاده کرد … وقتی در خیابان های تهران که از نظر خیلی ها فقط یک شهر شلوغ  با هوایی آلوده است قدم می زنم ، انگار این فرصت های گردشگری یک به یک در خیابان های شهر مرا صدا می زنند … حالا اگر از تهران بیرون بزنم و بروم شهرهایی که مسن تر و فرهنگی تر از تهران هستند ، آن وقت است که در و دیوار ها هم کسی مثل مرا برای خلق یک اتفاق گردشگری عجیب و غریب صدا خواهند زد …تصور کنید کمتر از دویست کیلومتر آن طرف تر از تهران ، استان قزوین و جاذبه های بی شمارش که هم علاقمندان به طبیعت و هم علاقمندان به تاریخ را  خیلی ساده به آرزویشان می رساند … حیف است این فرصت ها را نبینیم ، ننویسیم ، نخواهیم که استفاده کنیم .. کفران نعمتی بزرگ است باور کنید مردمانی در دنیا به پولی که از دست یک گردشگر در روز دریافت می کنند روزگار می گذراند اما ما این استعداد عجیب را ندید می گیریم و از کنارش به آسانی می گذریم ….فقط مردمی می توانند به خود افتخار کنند که هویت خود را بازشناسی کنند ، اگر قرار است منتظر بمانیم که کسی بیاید و هویت مارا کشف یا بازنمایی کند باید بگویم که این اتفاق هرگز نمی افتد … راستش را بخواهید خیلی از این کارهای ساده اصلا وابسته به دولت نیست ، مردمی اگر به تاریخ ، فرهنگ و سنتهایشان علاقمند باشند منتظر نمی مانند که دولت بیاید و فلان بنای تاریخی ، یا جنگل طبیعی را از ویرانی نجات دهد ، آنها سعی می کنند ولو کارهای ساده و دین شان را به فرهنگشان ، با کاری فرهنگی ادا می کنند …. مثلا اگر من اهل شهری هستم و در حد خودم از آن شهر می دانم حداقل کاری که می توانم بکنم این است که آنچه می دانم را با دیگران به اشتراک بگذارم … مثلا چطور می شود به شهر من سفر کرد ، هتل های شهر کدامها هستند و جاذبه های گردشگری شهر در ساده ترین حالت ممکن شامل چه مکان هایی می شود ، در شهر من چه رویداد ها ، جشنواره ها و کارهایی بصورت سالیانه ، ماهانه و یا هتفگی برگزار می شود ، وضعیت بهداشت عمومی ، حمل و نقل عمومی و همه ی مسائل عمومی که یک گردشگر نیاز دارد ، چگونه است ؟ شاید نیم ساعت هم وقت کسی را نگیرد اما مطمئنا به اندازه یک سفر دو سه روزه ، دست یک گردشگر را می گیرد …..با گردشگران دوست باشیم و بدانیم که هر گردشگری علاوه بر شکل زندگی و صرفه اقتصادی که با خودش به شهر ما می آورد ، پنجره ای نو به افقی تازه در زندگی ما باز خواهد کرد …. امتحان کنید

شعر هایی برای تو

۱

مثل گلی سرخ
تنها
روییده در دل کویر
بارانم آرزوست
تا نمیرم و
نمیرم

 

2

من هیچ خاطره ای
جز خاطرات تو ندارم انگار
اما تو
هر روز دنبال
خلق خاطره ای تازه هستی
دور از من

 

3

شعر اعتبار من است
شین آن شرافت من
عین آن عشقم به تو
و ر ، روشنایی تو در کلمات من
اینگونه همه ی اعتبارم
از تو خواهد بود

من فرار کردم

آنقدر از آن خانه می ترسم که فراری شدم … فرار کردم و روزگارم  را در دنیایی عجیب می گذرانم … من از تو فرار کردم … از حرف های تو … از رویای های پوچ تو … تو کسی نبودی جز من … من فرار کردم و خانه را با همه ی گریه هایش و دیوارهایی که محرم رازم بودند جایی در خیابان های این شهر شلوغ جاگذاشتم …..

دانوبی که آبی نبود

به وین رفته بودم به عشق دیدن دانوب

اما
در واقع دانوب آبی نیست در بوداپست سدری و در وین سبز است … فقط اشتراوس راز آبی بودن دانوب را می دانست

دعوت به یک تجربه ی مشترک

سلام به همه ی شما دوستان خوبم

امیدوارم که در هرکجای دنیا هستید روزگار همانی باشد برایتان که دوست دارید و اگر نیست رضای خدا برایتان مهم تر از هرچیز دیگری باشد .

امروز قصد دارم دعوتتان کنم برای خلق یک تجربه ی مشترک

برای  اینکه بتوانیم تجربیات خوبمان را بهم منتقل کنیم باید بتوانیم در یک گروه باهم همکاری کنیم …

میخواهم از سه نفر از بانوان فعال در دنیای مجازی علاقمند به سفر و گردشگری دعوت کنم که در یک کار گروهی مشترک به کشورمان ایران بپردازیم و آنچه می دانیم را با دنیایی از دوستان خود در میان بگذاریم .

اگر شما مایل به شرکت در این تجربه هستید به من ایمیل بزنید فقط نکات زیر را در نظر بگیرید

۱- علاقمندی به سفر و کار فرهنگی  برای افراد حاضر در این گروه بسیار اهمیت دارد

۲- تسلط به حداقل یک زبان خارجی برای تولید خروجی های بین المللی

۳- اهل قلم بودن و علاقمندی به تولید مطلب

۴- دانستن حداقلی درباره ی عکاسی

۵ – اهل مطالعات تاریخی و جغرافیایی و گردشگری

 

منتظر ایمیل های شما هستم

eghlima@gmail.com

 

دوست کوچک شما اقلیما

دیالوگ

زن زانوهایش را خم و دستانش را حلقه کرد دور آنها و سرش را آرام  روی زانوهایش گذاشت و زمزمه کرد :

این داستان تازه ای نیست  ! می خواهی بروی و من این داستان را از برم

مرد سرش را به سمت پنجره چرخاند و سکوت کرد

زن سرش را روی زانوهایش فشرد و از خودش پرسید

این داستان تکراری ، تا کی ادامه دارد ؟

 

بخشی از دیالوگ یک داستان کوتاه

دوباره به سفر بر می گردم

دوباره دلم را به سفر میدهم و بس … سفر انسان ساز ترین بخش زندگی است … همه ی تلاشم را می کنم که دوباره به کشورهای تازه ای سفر کنم …سخت هست اما آسان خواهد شد …باید از هیاهو ها دور شد باید از خودخواهی ها و خود بینی ها دور شد .. باید تنها شد ….

خانه ی کتاب

من این خانه ی کتاب را به بهشتهای دور و نزدیک جهان ترجیح میدهم و بی نیازم از هر حضور پر منت و غیر منصفانه … تا وقتی کتاب در دنیا برای خواندن هست ما را به آدمیان و حضورشان نیازی نیست …..

آدمهایی که می آیند و می روند

آدمهایی که برای نماندن می آیند اغلب کسانی هستند که وعده می دهند زندگی شما را شاد کنند و ساعت های بهتری را برای شا رقم بزنند … این آدمها می آیند اما در واقع برنامه ی خاصی برای ماندن ندارند .. هر زمان احساس کنند باید بروند می روند … و هر اتفاقی بعد از آن بیفتد بهترین توجیهات را برای کارشان می تراشند … پس آدمهایی که وعده می دهند را کمتر باور کنید و عمل آدمها را بیشتر ….

باید زندگی کرد

اگر جایی از زندگی کسی منتظرت نیست

یا

اگر سکوت زندگی ات را می بلعد

و یا

اگر متهم به سیاه نگاری هستی

و یا

اگر هیچکس برای تو وقت ندارد

و هزاران و یا اگر دیگر

مهم نیست

باید زندگی کرد تا روزی که بالاخره وقت مردنت می شود

 

سلام به سی و دوسالگی

تا به خودت می آیی ، می بینی سی و دو ساله ای … ترکیبی از سه و دو … عدد بدی به نظر نمی رسد … من همه ی زندگی را با همه ی سختی ها ، تلخی ها ، شکست ها و البته خوشی ها ، زیبایی ها و شیرینی هایش دوست دارم … و هر بهار با زاده شدن طبیعت احساس می کنم دوباره متولد شدم …. که هر بار با من عشق متولد می شود …

بهار فصل گل سرخ

بهار فصل گل سرخ است و اگر در هر شهری که رفتی ، گل سرخ ندیدی یعنی هنوز روزشان نو نشده …

گل سرخ ، گل نوروز است ….بهار زندگی تان سرخ تر از گل سرخ … که ما در افسون گل سرخ ناپدید شدیم و از عشق پدید آمدیم …

هر بهار اگر نشود جوانه زد ، ریشه دواند و از عشق سرخ رو  ، آن بهار بی شک زمستانی دوباره بوده است ….

 

آب نبات

صدای زنگ موبایل بیدارش کرد. برای او روزهای کاری و روزهای تعطیل فرقی نداشت همیشه راس ساعت ۶ صبح بیدار می شد … به سقف بالای سرش زل زد و یادش آمد که میهماندار هتل دیشب کلی از سقف منقش این اتاق برایش داستان گفته بود .. با دقت بیشتری نگاه کرد و دریاچه ی بزرگ را پیدا کرد .. می دانست که روبروی دریاچه قصر پادشاهی شهر پنوم پن را پیدا خواهد کرد … از جایش بلند شد .. دوش گرفت و پیراهن خاکستری اش را که همین چند وقت پیش از فروشگاه بزرگی در دوبی خریده بود ، تنش کرد .. یکدفعه بیاد آورد که وقتی به دوبی برگردد چقدر کار برای انجام دادن خواهد داشت اما مهمترین کاری که باید انجام می داد ، ازدواج با دختر برادر صاحب شرکت که یک عرب متول بود و به همین خاطر، به توصیه یکی از دوستانش  تصمیم گرفته بود یک سفر چند روزه به کامبوج داشته باشد تا هم تجدید روحیه کند و هم تکلیفش را با یک سابقه عشقی عمیق روشن کند …. از صندوق امنیتی اتاقش کمی پول برداشت و با دقت دوباره قفلش کرد .

در اتاقش رو به راهروی درازی باز می شد که شاید به جرات ۴۰ اتاق در آن قرار داشت . وبه سمت لابی هتل براه افتاد با خودش گفت باید هتل شلوغی باشد در همین فکر بود که به در رستوران هتل رسید گارسونی که مسئول چک کردن کوپن های صبحانه میهمانان بود از او خواست تا کوپن صبحانه اش را بدهد .  یکدفعه احساس کرد احتمالا کوپن را لای گذرنامه اش جا گذاشته است خواست که برگردد گارسون شماره اتاقش را پرسید و او با  تاخیر گفت ۱۰۲۱ .. گارسون راهنمایی اش کرد به سمت داخل رستوران .. با خودش گفت خب این چه کاری است شما که نمیخواهید کوپن را بگیرید چرا اصلا به مسافران کوپن می دهید … تعداد بسیار زیادی توریست میانسال و پیر در سالن غذاخوری مشغول خوردن صبحانه بودند شاید به سختی می توانست زن یا مرد جوانی را پیدا کند . اغلب توریست ها به زبان فرانسوی حرف می زدند و خب زیاد تعجب نداشت چون کامبوج سالها پیش مستعمره فرانسه بود ….

بسرعت صبحانه اش که چند ورق کالباس و یک سوسیس با سس تند و یک زده ی تخم مرغ بود را تمام کرد .. بی هدف نگاهی به دور و برش انداخت و براه افتاد …

شب قبل میهماندار اصلی هتل برایش توضیح داده بود که می تواند از توری که هر روز ساعت ۸ تا ۱۲ مسافران هتل را به مناطق دیدنی شهر می برد استفاده کند اما او ترجیح میداد که این آخرین گشت و گذار دوران تجرد را در تنهایی مطلق بگذراند … یادش آمد که چند روزی است به مادرش زنگ نزده .. خب اتفاق عجیبی نبود اما باید هوای ناپدری اش را بیشتر داشته باشد چون سه سال پیش او بود که به شرکت جدید معرفی اش کرده بود و حالا یک شانس بزرگ ازدواج برای یک روستازاده پاکستانی که بیشتر عمرش را برای این و آن پادویی کرده بود … آنقدر می ارزید که بجای مادرش به ناپدری اش زنگ بزند …

دم در هتل از کسی خبری نبود که از او بپرسد تاکسی می خواهد یا نه احساس کرد هیجان ویژه ای دارد بنابرایت چشمش را چرخان و یک توک توک یا همان موتورهایی که اتاقک روبازی بهشان وصل است و دو سه نفری جا دارد پیدا کرد … یک موتور سه چرخ که در آسیای جنوب شرقی یکی از بهترین وسائل حمل و نقل عمومی است … راننده توک توک مرد میانسالی بود پرسید کجا می روید … مرد جوان گفت : رویال پالاس … راننده لبخند زد و با لهجه ی خاصی حرف او را تکرار کرد …

به محض نشستنش روی صندلی توک توک بارانی که می بارید شدید تر شد … با وجود تکه برزنت های اطراف و سقف توک توک اما حسابی خیس شده بود نگاهی به پیراهنش کرد و یادش آمد که ۱۷۰ دلار بالای این لباس پول داده است و پیش از این فقط یک بار وقتی خواسته با ناصره ، همان دختر برادر صاحب شرکت بیرون برود ، آن را پوشیده است .. تعریف کامبوج را از یکی از همکلاسی های دوران دانشگاهش شنیده بود و وقتی به اینترنت سری زد تا اطلاعاتش را درباره این کشوری که قبلا فکر می کرد هنوز درگیر جنگ است را کامل کند از دیدن عکسها و مطالعه تمدن اسرارآمیزش شگفت زده شد و باورنمی کرد که چنین مکانی در دنیا با این همه جاذبه وجود داشته باشد . طوری که وقتی یک بار حسابی مشروب خورده بود به همان دوستش گفته بود که دوست دارد زیر یکی از آن درختان ششصد ، هفتصد ساله چشمهایش را برای همیشه ببندد … دوستش چند روز بعد با او تماس گرفته بود و تلفنی این روحیه لطیفش را مسخره می کرد ….

صدای توک توک و موتورهای اطراف و ماشین ها بقدری زیاد بود که ترجیح میداد دستهایش را روی گوشش بگذارد اما از اینکه کاملا خیس شده بود حس خوبی داشت  مثل یک آبتنی با لباس بود … توک توک دو سه تکان عجیب خورد و ایستاد راننده با لهجه ی با مزه اش گفت : رویال پالاس ! رویال پالاس

دستش را در جیب شلوارش که حالا شبیه یک کیسه پر از آب بود کرد تا کرایه راننده را بدهد .. راننده لبخندی زد و گفت منتظر باشم شما برگردید ؟ نگاهی به پوست آفتاب سوخته راننده کرد و گفت بله .. فکر کنم نیم ساعت دیگر برگردم .. راننده با دست ۲۰۰ متر جلوتر را نشان داد که ظاهرا محل توقف بود و گفت وقتی خارج شوید من روبروی شما خواهم بود …

دستش را بعلامت تایید و خداحافظی تکان داد و راننده هم کف دست هایش را بهم چسباند و نیمچه تعظیمی کرد .

وارد محوطه کاخ که شد تعداد زیادی دانش آموزکامبوجی  و توریست های اروپایی را دید .. راهنمای کاخ به او تذکر داد که باید بلیط تهیه کند و از خوش شانسی جلوی گیشه بلیط فروشی کسی نبود و تونست با پرداخت ۵ دلار وارد قصر پادشاهی کامبوج شود که هنوز هم پادشاه دارد …

دوربینش را از کیف دستی کوچکش بیرون آورد و روشنش کرد تا دوربین روشن شد چشمک هشدار اتمام باطری را دید ناخودآگاه با کف دستش محکم به پیشانی اش کوبید و یک فحش غلیظ نثار خودش کرد … شاید بیست ، سی تایی می توانست عکس بگیرد اما بیشتر بعید می دانست … در حال بدو بیراه گفتن به خودش بود که دختربچه ای با پوست قهوه ای تیره از جلویش رد شد .. اینقدر عصبانی بود و دستش را پرتاب می کرد که متوجه نشد دستش محکم به صورت بچه خورده است . دستپاچه شده بود مادر و پدر بچه که کمی دورتر بودند به سمت بچه دویدند … دخترک مشکلی نداشت حتی گریه هم نمی کرد اما نگاه خشمگینی به او کرد و با زبان خاصی چیزی گفت .. مادرش زودتر رسید و او تنها کاری که می توانست بکند این بود که پشت سر هم بگوید ببخشید … پدر بچه به انگلیسی ، دست و پا شکسته به او فهماند که مشکلی نیست .. حتی به ذهنش هم نمی رسید که شکلاتی که در هواپیما گرفته در کیف دستی اش باشد … چند قدمی که دور شد به کیف دستی نگاه کرد و شکلات را پیدا کرد و به سمت دختر بچه حرکت کرد .. دختر بچه که نشان می داد از او می ترسد پشت مادرش پنهان شد اما به محض دیدن شکلات ، لبخند شیطنت باری زد و خیلی سریع شکلات را گرفت و مادر و پدرش هم از رفتار او خنده شان گرفت .

نفس راحتی کشید اما تمرکزش کاملا بهم خورده بود .. به ساختمان اصلی که رسید یادش آمد اصلا اینجا کجاست و برای چه امده است ؟

تصمیم گرفت باطری دوربین را هدر ندهد به همین دلیل دو سه زاویه خوب برای عکاسی پیدا کرد تا بهترین عکسهایی را که می توانست برای  قرار دادن در فوتوبلاگ شخصی اش قرار بگیرد ..قدیم تر ها بعد از کشف یک سرزمین تازه و عجیب ، گرفتن عکس برایش مثل پیروزی در یک جنگ بود و همیشه با ژست یک ژنرال فاتح عکس ها را به همکاران ودوستانش نشان می داد ..و چند روزی با این عکسها مست بود … از دید او عکاسی از بناها و طبیعت بهترین راه برای فراموشی دردهای شخصی اش بود و البته خود نشان داده به دیگران درفوتوبلاگش …

زن و مرد جوانی که مشغول عکس گرفتن بودند به محض دیدن او لبخندی بهم زدند و او بخوبی می دانست که الان باید از یک صحنه رومانتیک و عاشقانه روبروی در اصلی قصر سلطنتی عکس بگیرد .. حدسش درست بود زن با ایما و اشاره از او خواست تا از آنها عکس دو نفری بگیرد .. و او هم سرش را تکان داد و البته شاد بود چون می توانست همین کار را با آنها تکرار کند و عکسی کنار یکی از زیباترین قصرهای جنوب شرق آسیا داشته باشد …

زن و شوهر در زاویه ای که او پیشنهاد داد ایستادند در حالیکه دستهایشان را پشت کمر هم حلقه زده بودند عکس اول را گرفت … زن با اشاره از او خواست دوباره تکرار کند و او هم آماده شد برای گرفتن دومین عکس که زن لبهایش را به گونه ی شوهرش چسباند .. آنقدر از دیدن این صحنه هول شده بود که سریع عکس را گرفت و خودش نفهمید که دوربینشان را کی پس داد …

به خودش آمد روبروی قصر نقره ای ایستاده بود .. کمی غصه دار شد می دانست هرگز نمی تواند بعد از ازدواجش همچین عکسی داشته باشد … فکرش را بکن ناصره با آن پوشیه بلند مشکی او را ببوسد بیشتر شبیه یک جوک است ..

با سنگریزه های زیر پایش بازی می کرد از دور بنظرش آمد که دختر بچه دوازده سیزده ساله ای به سمت قصر نقره ای در حرکت است اما کم کم که نزدیک تر می شد معلوم بود که زنی بیست ساله و یا شاید کمی بیشتر است .. دوباره خودش را با سنگریزه های زیر پایش سرگرم کرد .. زن جلوی رویش ایستاد و سلام کرد و از او خواست که روبروی در اصلی قصر یعنی دقیقا همان جایی که او فکر می کرد بهترین مکان برای گرفتن عکس است ، از او یک عکس یادگاری بگیرد . سرش را تکان داد و دوربین را گرفت . زن جوان لبخندی زد و صدای گرفتن عکس آمد … دوربین را به زن پس داد و از او خواست کیفیت عکس را چک کند زن نگاهی به عکس کرد و بی درنگ پرسید : می خواهید از شما یک عکس بگیرم ؟ او هم که غافلگیر شده بود گفت البته ..

خلاصه زن ، عکس دلخواه او را گرفت و دوربین را پس داد اما دوباره پرسید : می توانم از شما با دوربین خودم عکس بگیرم ؟ او تعجب کرد و گفت : عکس من به چه درد شما می خورد ؟ زن جواب داد من کلکسیونی از کسانیکه از من عکس می گیرند ، جمع می کنم .. او بعلامت منفی دستهایش را تکان داد و زن خندید و گفت : نه ، چون شما خیلی خوش تیپ هستید … خنده اش گرفت ، احساس می کرد  زن سعی دارد فریبش بدهد

اما این زن چیز زیادی نمیخواست فقط یک عکس .. رو به زن کرد و گفت یک شرط دارد ! اینکه بهترین عکس ممکن را بگیری .. زن خندید و گفت حتما ..

عکس گرفته شد … تا عکس را روی دوربین دیجیتال زن دید ، شوکه شد … عکس بسیار خوبی بود دلش می خواست این عکس را داشته باشد .. در همین فکر بود که زن پرسید : شما اهل کجایید ؟ گفت : پاکستان اما در امارات زندگی می کنم .. زن بدون اینکه او سوالی کند ادامه داد : من اهل ویتنام هستم اسمم کندی است . بعد خیلی سریع از کیفش یک جعبه آب نبات نعنایی بیرون آورد و به سمت او گرفت …

ناخوداگاه با صدای بلند خندید و گفت ممنون کندی ! زن گفت : درست مثل اینها ، کندی هم از شما متشکر است … و با او بلند بلند خندید …

از زن پرسید : می توانیم محوطه قصر را با هم بگردیم ؟ زن گفت : من حسابی اینجا را گشته ام اما خوشحال می شوم با مرد خوش تیپی مثل شما قدم بزنم ، باضافه اینکه باید از اینجا به هتل برگردم و کاری ندارم برای انجام دادن …. سرش را چند باری برای تایید حرفهای زن تکان داد ..

با هم از فرش ها ،نقاشی های دیواری ، درهای زیبا و طلایی عکس گرفتند و سر آخر به گلدان های نیلوفر که رسیدند ساختمان های قصر و معابد تمام شده بود… مسیری که با هم برای بیرون رفتن از محوطه ی قصر طی می کردند ، پر بود از نماد های فرهنگ و زندگی خمری از ابزار کشاورزی و دوزندگی گرفته بود تا آلات موسیقی .. زن با هیجان ویژه ای پشت دستگاه چوبی بافندگی نشست و دوربینش را به او داد تا دوباره عکس بگیرد .. این بار او هم یک عکس با دوربین خودش از زن گرفت و دوربین که انگار منتظر این عکس بود خاموش شد … زن هیچ اعتراضی نکرد و لبخند زد … وقتی لبخند زن را دید گفت : من عادت دارم از همه ی زن های شیرین همسفرم عکس می گیرم و زن دوباره خندید …

دم در خروجی کاملا از یاد برده بود که راننده توک توک منتظرش است .. با دیدن صورت راننده حدس می زد که احتمالا بیش از نیم ساعت او را معطل کرده .. برگشت تا از کندی خداحافظی کند اما از زن خبری نبود ، دو سه باری دورو برش را نگاهی کرد فقط پسر بچه ی آب فروش را دید که از او پرسید آب می خرید ؟ حسابی گیج شده بود با سر به بچه فهماند که آب نمی خواهد  .. پسر بچه اصرار کرد و توضیح داد که برای درس خواندن کار می کند و اینکه خانمی که با شما بود این را داد تا به شما بدهم …ناگهان میخکوب شد کاغذ را از بچه گرفت و یک اسکناس ۵ دلاری کف دست بچه گذاشت .. راننده توک توک برایش بوق زد که زودتر سوار شود … روی کاغذ نوشته بود این آدرس ایمیل کندی است : …. سفر خوش … احساس می کرد سرگیجه گرفته … یادش افتاد به ناصره …و چند لحظه ای که انگار در بهشت جامانده بود ..راننده توک توک پرسید کجا میل دارید بروید ؟ مبهوت به راننده نگاه کرد وگفت نمی دانم !! راننده لبخندی زد و گفت من شما را به معبد پنوم می برم ، جای قشنگی است … او سکوت کرد… باران دوباره شدت گرفت  … سرعت توک توک هم زیاد بود به ذهنش رسید از راننده سوالی بپرسد به محض توقف توک توک پشت اولین چراغ قرمز پرسید ؟مطمئنی جایی که می رویم جای جالبی است   ؟ راننده که فکر می کرد ممکن است او صدایش را نشنود با فریاد گفت : بله آقا ، بسیار زیباست چون یک زن ، معبد پنوم را ساخته است ….

فرهنگ پذیری

پذیرش نکات خوب فرهنگی از سرزمین های دیگر به معنای از خود بیگانگی فرهنگی نیست … این باور غلط باید یک روز اصلاح شود … اگر در غرب یا شرق عده ای تصمیم بهتری گرفته اند بهره برداری از آن الگو با کمترین بومی سازی غرب زدگی یا شرق زدگی نیست …. مردم به دو دسته تقسیم می شوند ، فرهنگ پذیر و فرهنگ ناپذیر … انتخاب با توست

کتاب آخر

آخرین کتابی که خواندم خیلی ساده و دوست داشتنی بود

این کتاب بعضی چیز ها را در من تغییر داد … دوست دارم پیشنهاد کنم این کتاب را بخوانید .. گربه ای که عاشق باران بود نام کتابی است از هنینگ مانکل …. مطمئنم که دوستش خواهید داشت …