دفتر اول خلیج عشق

هیچکس نام مرا
در کنار نام تو
به رسمیت نشناخت
اینگونه است
که روزی گمنام خواهم مرد
که نام من ، بی نام تو
هیچ برای گفتن ندارد

 —

نگاهت را
با چشمک هیچ ستاره ای
عوض نمی کنم
اگر چه چشمان تو
در دورترین کهکشان عالم هستی
از من یاد هم نمی کند


دلت زود می شکند
دلت زود می میرد
جان می گیرد
و از یک دروغ
هزاران بار می میرد

—-

ای کاش
بجای دکمه ی پیراهنت
دلت اینجا ، جامی ماند

—-

من از تو
این طفل عجیب را
آبستنم
که نه می میرد و
نه به دنیا می آید
مثل بغضی که
شکسته است اما
بی صدا

 —-

مثل حسن یوسف
پشت پنجره
در سکوت این اتاق
جان دادم
و یکبار نپرسیدی
از رنگ برگهایم

—–

” تو زن رویا های منی ” !
نمی دانستم
این یعنی
برای من همه چیز رویاست
و حقیقت از آن دیگران است

 —–

من عشق را
آرزو کردم
و عشق انگار مرا
حالا ما یک رویای مشترک داریم
مثل شبنمی که
یک صبح فقط
میهمان برگ است

—–

تو مثل یک  معجزه
بی عصا
از نیل قلبم عبور کردی
من اما گرفتار
آن سامری مخوفم
که هر لحظه ی مرا
گمراه می خواهد

 —-

انگار از انتظار طولانی من
لذت می بری !
وقتی که روزها
درب بسته را
بی پلک زدنی نگاه می کنم
و تو نمی آیی

 —-

تو را خواستم
که تنها نباشم
… خواستن تو اما
تفسیر دوباره ی
تنهایی شد

 —-

دوستت دارم
مثل آن کلمات خوب
که هر غروب
در گوشم طنین می اندازد
” خداوند بزرگتر از آن است که در وصف آید ”
دوستت دارم
و نمی دانم چرا
نیست هیچ عشقی
بزرگتر از عشق تو
در دل من

—-

ما اختلاف ساعت داریم
یک دقیقه و دو دقیقه هم نه
نود دقیقه
من از تو زودتر پیر می شوم
تو می گویی ساعت هشت و نیم
و من باید از ساعت هفت تا ده
به ساعت زل بزنم
تا بشود هشت و نیم
به ساعت تو
!!!!!
من پیر می شوم از این همه انتظار

—-

قلبش
آن گونه شکست
بی صدا و در تاریکی
منتظر چه هستی ؟
از راهی که آمدی
برگرد

 —

میگویند
به یک ” اشهد ان لااله الاالله ”
مسلمان می شوی
حالا بگو
مسلمان شدنم را می خواهی
یا مسلمان ماندنم را ؟
چیست اسم رمز
ماندن ؟؟؟

—-

آنقدر تنها می ماند
تا مفهوم تنهایی هم
مثل چیزهای دیگر
مثل عشق و هم صحبتی
بی رنگ شود
گاهی باید
مثل یک گیاه بیابانی زیست

—-

آری من دیوانه ام
که سراغ تو را
از خاطرات خوبمان می گیرم
اگر کمی با
زهرخند هایت فکر کنم
همه چیز حتی زندگی
فراموشم خواهد شد

—-

من  واقعا نمی دانم !
چگونه دوست داشته ای
زنی را که هیچگاه
وقتی برایش نداشته ای
چگونه دوست داشته ای

—-

حوصله ام را زنده زنده
سر می برد
درست زمانی است که باید
بیایی با دروغ هایت
و بگویی
دوستت دارم

—-

موهایم را

دوگیس می بافم

و گیس ها مرا می برند

تا خاطره ی شش سالگی
موهایم را
دوگیس می بافهم
و گیس ها مرا نجات میدهند
از این غم بیست و چند ساله

—-

من احتمالا امروز
تا قبل از غروب خورشید
سیندرلایی هستم که
نه کفش دارم که کسی پیدایم کند
نه کالسکه ای مرا به میهمانی شاه می برد
فقط یک خط تلفن
که یا زنگ می خورد
و یا بعد از غروب می شود
قورباغه ای در برکه ای

 —–

میدانی !
رمز فتنه چشم های تو بود
که تا پلک می زدی
من سقوط می کردم ….
تو بی رحمانه
با مخمل نگاهت
کودتای نرم میکردی
و من اما
با خود می گفتم
همه چیز مرتب است

 —-

تو کاتاتونیای من هستی ….
در برابرت حتی اگر فریاد هم بکشی
سکوت می کنم
و این رمز پیروزی توست

—-

دنیا را
بازبینی می کنم
شاید
جایی پیداشد
که سبز تر از رویا بود

 —-

نگاهت با من نبود
هرچند که آرزو می کردم
من خالق ثانیه های
بی وزنی تو باشم
اما اینگونه مطمئنم
شوقی دوسویه
هرگز نبوده است ……
و من این سوی خط
همیشه تنهایم

—-

من عضوی از حزب سکوتم
نه برای ناگفته هایی که دارم
که برای حرفی که ندارم
و اعتقادم این است
چیزی بهتر نمی شود
پس هر چه بادا باد …

—-

عشق هم
حوصله اش از من
سر رفته است
و با ناباوری می پرسد
چگونه می توانی
با این همه زشتی
از من سحن بگویی ؟؟؟
راست می گوید
سخن عشق کجا و
مه دود فتوشیمایی کجا !!

—-

دوست دارم
بگریزم
از مصر رویایت
که شب نیل است و
بلند چون اهرام
دوست دارم بگریزم
و جایی شبیه
صحرای سینا
دنیا تمام شود ….
اما خوب می دانی
از تو گریزی نیست
اما خوب می دانی
هیچ نقطه ای از تاریخ
مرا پناه نخواهد داد

—-

آخرین هدیه ات به من
یک قلب زرین است
حالا بگو
قلبی که وعده داده بودی
همین است ؟

 —-

از امشب تو نیستی !
خانه خالی است
فکرم از خانه خالی تر
باید روزها صبر کنم
تا دوباره
عطرت نفس گیر شود

—-

دستانت
پیشانی ام را
آرام می کند
و این درد نابهنگام را
با خود می برد
هربار که کودکانه انگشتانت را
تا روی پلکم پایین می آوری
دستانت
نمی دانم شاید دستان مسیح است .

 —-

صدایت در گوشم
مثل اذان مغرب می پیچد
و من قبله گم می کنم
شاهدم باش به قیامت
که گمراه تو بوده ام

—-

شمعی روشن کردم
نه برای تو
نه برای من
که برای عشقی که
به نفس افتاده است

—-

اونباید تنها می شد
حالا که تنهایش گذاشتی
یک ساعت و یک سال
فرقی نمی کند
تنهایی ، تنهایی است

—-

مثلل آخرین برگ درخت
در انتظار افتادنم
که برگ آخر را
هیچ امیدی غیر از خاک نیست

 —-

از بیهودگی انتظارم برای تو
بی خبر نیستم
اما سالهاست که دلخوشی شاید
همین بیهودگی های
بی مصرف است

 —-

همه ی پرتقال های شیرین
سهم تو باشد
از سرزمین هایی که
با من و بی من رفتی
برای من
خاطره ی باران خورده ی یک درخت
کافی است

 —-

دلتنگی های مرا پایانی نیست
از گوشه ی چشم تو شروع می شود
تا پیاده رو هایی که با هم قدم زدیم
من ، آهسته آهسته
زود پیر می شوم
و تو خوشحالی که
ما نمردیم و
از پس یک پنجره ی کوچک
همدیگر را دیدیم

 —-

من
شکل فراموشی برگی هستم
از خاطر درختی که
فقط می خواهد جوانه بزند

 —-

گردن آویزم
حالا
خالی نیست
یک قلب طلایی بزرگ
جای خالی تو را
پر کرده است

 —-

میدانی ؟
از فسلیز تا قسطنطنیه
از قسطنطنیه تا پترا
از پترا تا تاروت
همه ورود تو را
جشن گرفته اند …
امشب خلیج
پر از پری دریایی است

 —-

سورتمه ی آرزوهایم را
کسی به گوزنی بست و
اشتباهی با خود برد …
اما راضیم
که آرزوهای کوچک من
دل های کودکان جهان را
شاد کند

 —-

من از دور
عاشق تو ام
اسکندریه … من از دور
دیوانه وار
عاشق تو ام

 —-

میدانی ؟
یک الله اکبر می گویم
و خیالم راحت می شود
که هنوز
آسمانم خدایی دارد
که از شنیدن نامش
خیالم راحت می شود

—-

کتاب ها را ورق می زنم
چیز تازه ای پیدا نمی کنم
همه تکرار حرف های توست
انگار همه ی کتابهای کتابخانه را
تو نوشتی
روزی لباس گوته می پوشی و
فردایش رومن رولان می شوی
راستش را بگو
داستان عاشقانه ی ما را
به اسم چه کسی
نوشتی ؟

 —-

مردی که عاشق است
برای من شکل سعدی است
کلماتش غزل و
نگاهش حکایت است
مردی که عاشق است
برای من
شکل مسافری است
که از نظامیه بغداد
می گریزد ….

—-

اگر من روزی نبودم
تو میتوانی تضمین کنی
هر روز به یادم
راس ساعت ۱۲
لبخند خواهی زد ؟
حتی اگر زندگی آنقدرها هم
خنده دار نبود !!!!

—-

جمهوری عشق
و دیکتاتوری نگاهت
منتظر باش
روزی کودتا خواهم کرد
و زندانبان چشمهایت
خواهم شد

—-

موهایت رو تیره میکنی
شب می شود
تاریک می شود
مثل ماه
منتظر بوسه ی ابر می مانی

 —-

صبح شد و
حرف های تو
نیمه کاره ماند
مثل ماه می آیی
و سپیده که زد
پنهان می شوی

 —-

هرگز نتوانستم ادعا کنم
که من یک شاعرم !
اما تو آمدی وکلماتم همه
جشنواره ی شعر چشم های تو شد ….

—-

میدانی
این همه از دنیا ، عکس گرفته ام
اما هیچکدامشان
عکس آخرین لبخندت
میان آن خیابان شلوغ
نمی شود ….

—-

تو را
پشت پلکهایم
پنهان می کنم
چگونه اشک می شوی
و بی وقفه
می چکی ؟؟؟؟
مثل بارانی که
ابرهای عقیم را
دوست ندارد

 —-

تنها ، وقتی
از چشم های تو می نویسم
کلماتم می درخشند
نمی دانم
این درخشش چشمهای توست
یا چیز دیگری
تو بهتری می دانی

 —-

چمدانم را بسته ام
باید به آخرین قطار برسم
تا بوسه ی تو
فقط یک ایستگاه راه است
چمدان را رها می کنم
میخواهم تا ایستگاه چشمانت
پرواز کنم
حتی اگر همه ی آسمانم
سیاه شود

 —-

اینکه کسی گفته است
امروز پایان جهان خواهد بود
شایعه ای بیش نیست
اما برای من
امروز بی تو ،
دست کمی از پایان دنیا
ندارد

 —-

صبر  کن
نیا
می خواهم پلک بزنم
ممکن است لحظه ی رسیدنت را
از دست بدهم

 —-

امشب مرا یک آرزوست
تو بیایی و

بمانی

 —-

صبح  ها نانم را
در مربا می زنم
و دلخوشم
که طعم لبهای تو
چیزی شبیه
مربایی است
که مادرم می پزد

—-

چه می کند چشمهایت
که حالا
سرنوشت من است ؟

—-

دیشب به خوابم آمدی و
صبح دیدم که نرفته ای
و این یعنی آخر الزمان شده است

 —-

عجیب ترین سرزمینی که
به آن سفر کردم
سرزمین چشمان تو بود
خاکش سیاه
قهوه اش تلخ
سایبانش سیاه
و دریایش شور
و تا به خود آمدم
پلک زدی و من غرق شدم

 —-

من شعر را
آشپزی می کنم
و بر اساس ذائقه ی چشمانت
گاهی نمکش را بیشتر
سرکه اش را کمتر می کنم
اما با فشار خون بالایت چه کنم ؟
که تا می گویم “تو ”
گر میگیری و کلماتم را تب می کنی ؟

 —-

این که  تو مرا دوست داری و
من تو را دوست دارم
از بدیهیات است
مثل اینکه این دنیا
خدایی دارد
بزرگ و مهربان

—-

من
شب بلند بوسه ی تو را
به هزار خورشید
نخواهم فروخت
یلدایم باش
تا میترایت شوم

 —-

بیا عروسی مان را
در سیاره ای دیگر
جشن بگیریم
سخت نیست
نور میشویم
و با سرعت
از زمین می رویم
فقط انتخاب کن
ونوسی باشیم یا مریخی

—-

بعضی شبها
باید زود خوابید
تا زودتر فراموش کرد
اندوه روزانه های بی تو را
خیلی شبها
باید زود خوابید
تا زودتر فراموش کرد
من را ، تو را ، همه زندگی را

—-

وقتی تو را یافتم
درختی بود تنها
به من گفتی خسته ی تنهایی و یکجایی ام اینجا
تو را در گلدانی کاشتم
و بهر جا که می شد
با خود بردم
از صبح رویا
تا آبی عشق …
تا غافل شدم
دیدم ریشه ات را به درختان جنگلی
گره زدی
و دیگر از آن درخت تنها
خبری نیست

—-

باران
صدای پای توست
روی مخمل نرم ابرها
که می چکد و رد پایت را
در کوچه های این شهر
برای لحظاتی
ثبت می کند

—-

صبحانه را آماده می کنیم
سه حبه قند در چای
و یک لقمه ی نان و پنیر
و یک دل سیر
رویای تو
نشسته روی صندلی روبرو

—-

وقتی  تو را آرزو کردم
نمی دانستم
که باید همه ی آرزوهای دیگرم را
با خود به گور ببرم
تو مثل آزادی
هرگز به دست نمیایی و
هم بهای زندگی هستی

—-

به تو گفتم
ما دیر به هم رسیدیم
خندیدی و گفتی
دیررسیدن بهتر از نرسیدن است
اما گاهی رسیدن
با نرسیدن هیچ فرقی ندارد
وقتی که می خواهم تو باشی و
تو نیستی

2 دیدگاه در “دفتر اول خلیج عشق

  1. سلام

    اشعارتون بسیار عالی بود، مخصوصا این شعر:

    باران
    صدای پای توست
    روی مخمل نرم ابرها
    که می چکد و رد پایت را
    در کوچه های این شهر
    برای لحظاتی
    ثبت می کند…

    تبریک میگم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *