چهارساعت خواب به وقت بانکوک

مسافرت هوایی برایش آغاز یک هیجان ویژه بود .مواقعی که هواپیما دل ابرها را می شکافت ، با خودش می گفت دوباره شنای آزاد در ابرها شروع شد . معمولا حین گذشتن هواپیما از میان ابرها تکان های شدیدی احساس می شود که خیلی ها این اتفاق را دوست ندارند اما برای او این تکان های ترسناک حس غوطه وری در دریایی را داشت که به یک رویای دست نیافتنی شبیه تر بود .

کمتر به مسافران همراهش توجه می کرد . هواپیما برایش جای خوبی بود برای شنیدن موسیقی ، کتاب خواندن و از همه مهمتر نوشتن داستان های کوچه بازاری … آخرین داستانش را در یک سفر هفت ساعته ی هوایی نوشته بود اما خوانندگان داستانش مثل یک اتفاق تاریخی هفت هزار بار از او تمجید کرده بودند …

در ردیف کناری هواپیما ، صندلی اش رو به آسمان بود . با بی میلی بر گشت و بغل دستش را نگاهی کرد . صندلی خالی بود وصندلی سوم که مشرف به راهروی هواپیما بود و هر از گاهی میهمانداران با عجله رد می شدند را مرد جوانی اشغال کرده بود .. احساس خوبی نداشت برگشت و دوباره به آسمانی که حالا از تاریکی چیزی نداشت برای دیدن ، نگاه کرد .

صدای ورق زدن روزنامه اقتصادی که دست مرد جوان بود باعث شد دوباره نگاهی به صندلی های دور تر بیاندازد و خیره به نقطه ای مبهم زل بزند … پرواز های شبانه را فقط بخاطر بهم ریختگی خوابش دوست نداشت وگرنه فرصت خوبی بود که فارغ از هر مزاحمتی تغییر ساعت ها و افق های در راه فکر کند که دیگر بخشی از زندگی اش شده بود .. امشب باید سوژه ای تازه پیدا می کرد … با دست موهایش را مرتب کرد و به صندلی روبرو ، زل زد .

میهماندار باریک اندام و ظریف که به نظر میرسید چینی باشد صدایش زد ، از قرار معلوم میخواست که جایش را به دو مردی که دوستان مرد جوان بودند بدهد … بدون هیچ مکثی و بحثی از جایش بلند شد و دفترچه قرمز رنگی که جلویش گذاشته بود تا طرح داستان تازه اش را بنویسد برداشت .. احساس بهتری داشت چون انگار نشستن کنار آن مرد اخمو حس خوبی به او نمی داد .

پشت سر میهماندار به راه افتاد . صندلی جدید برخلاف قبلی که ردیف ۲۹ بود در ردیف ۸ قرار داشت و جز ردیف های وسطی صندلی های هواپیما ، بود و از همه بهتر این بود که کسی روی صندلی ها مستقر نبود .. احساس خوش شانسی می کرد بنابراین لبخندی زد و از میهماندار تشکر کرد … اینطوری اگر خسته می شد می توانست دسته های صندلی ها را بلند کند و براحتی بخوابد ..  جالب این بود که در ردیفهای ۸ کناری هم مسافری نبود .. در همین فکر بود که میهماندار چینی مرد قد بلندی را به سمت صندلی های سمت چپ او هدایت کرد اما زیاد مهم نبود یک غریبه در چند متری بهتراست از چند سانتی متری …

مردجوان با تاخیر نگاهی به اطراف کرد.  قد بلند و چشمهای عسلی و رنگ موهایی که بسیار خاص و البته شبیه به اروپای شرقی ها ، قهوه ای تیره با پیراهنی آبی رنگ … این همه جزئیاتی بود که در نگاهی به آن مرد فهمیده بود .. مرد سرش را برگرداند انگار که او را ندیده است و با دستگاه پخش موسیقی اش مشغول شد .

هوا کمی سرد بود و از طرفی احساس خستگی مانع می شد تا زن بتواند فکرش را خوب متمرکز کند کش موهایش را باز کرد و سرش را به آرامی ماساژ داد انگار جریان خون در مغزش چندان خوب نبود واحساس بی حوصلگی وادارش می کرد که زودتر بخوابد اما نگرانی از اینکه نتواند سوژه خوبی پیدا کند احساس خوب خوابیدن را هم از او میگرفت .. چراغهای ردیف های کناری هم خاموش شد ..با انگشت شست و اشاره ، پیشانی اش را به آرامی می مالید .. تصمیم گرفت  چشمهایش را ببندد .. با چشمهای بسته به ایده ای جدید برسد .

آخرین داستانش عده ای را بر علیه اش تحریک کرده بود چرا که قهرمان داستان از زندگی عادی دست می کشید و به دنبال معشوق رویایی اش ، حرکات غیر متعارف و دور از ذهن انجام می داد و از همه بدتر شخصیت های داستان قبلی زن و مرد متاهلی بودند که روابط کاری شان به یک رابطه عمیق عشقی نامتعارف منجر شده بود که البته با معیار های اجتماعی کشور و فرهنگش ، چندان همخوانی نداشت .. مجبور بود چنین داستان هایی را تنها روی سایت شخصی اش منتشر کند اما با این حال بسیاری از خوانندگان بخاطر همین تابوشکنی ها ، تحسینش می کردند و هر بار که داستانهایش طرفدار بیشتری پیدا می کرد کارش برای داستان بعدی سخت تر می شد .

مرد جوان میهماندار را صدا کرد و آب خواست .در این فاصله تا میهماندار لیوان آب را بیاورد  پتوی سبکی که حین سفرهای طولانی معمولا در هواپیما به مسافران می دهند را از روی صورتش کنار زد و به محض رسیدن میهماندار با عجله گفت ببخشید برای من هم یک لیوان لطفا !

میهماندار سینی کوچک را به سمت مرد جوان گرفت  ، مرد لیوان را برداشت و میهماندار رفت تا لیوان دوم را بیاورد . مرد دستش را دراز کرد و لیوان را به سمت صورت زن گرفت . از جایش بلند شد و به مرد نگاه کرد و گفت متشکرم مرد اما جابجا شد و لیوان را نزدیک تر گرفت بنابراین احساس کرد باید لیوان آب را از دست مرد بگیرد .. آب را یک نفس سرکشید و مرد از این حرکت خنده اش گرفت . برگشت نگاهی به مرد که حالا لیوان آب دوم را از میهماندار می گرفت نگاهی کرد و با لبخند سعی کرد تلافی کند .. مرد که با لهجه ای عجیب و غریب انگلیسی صحبت می کرد پرسید : خیلی تشنه بودی ؟ جواب داد : البته .. مرد سرش را تکان داد و گفت : انگار خوابتان نمی برد .. زن چشمهایش را تنگ کرد و گفت بله .. زن به سختی می توانست از انگلیسی حرف زدن مرد بفهمد اهل کجاست . در همین فکربود که مرد پیشدستی کرد و پرسید : اهل کجایی ؟ زن گفت ایران ، مرد گفت آها ایران . زن پرسید : شما چطور ؟ مرد پاسخ داد : لهستان زن گفت : آها لهستان … نوع نگاه مرد انگار جورخاصی بود بیشتر انگار نگاه میکرد اما حواسش جای دیگری بود …

مرد پرسید شما می نویسید ؟ زن با تعجب گفت : شما از کجا فهمیدید .. مرد خندید دست هایش را تکان داد و گفت : حدس زدم .. زن نگاهی به مرد کرد و دوباره لبخند زد ..مرد گفت : فهمیدنش از چشمهای شما آسان است .. زن گفت : مثل شاعر ها حرف می زنید .. مرد گفت شما مثل نویسنده ها نگاه می کنید و هر دو خندیدند .. دوسه دقیقه ای ساکت شدند .. مرد دوباره سکوت را شکست و گفت : من شاعر نیستم اما آهنگسازم و کلمات را خوب می شناسم . زن حیرت زده  نگاهش کرد و گفت  من معنی حرفت را نفهمیدم .. مرد انگشت اشاره اش را دو یا سه بار مثل کیلومتر شمار ماشین حرکت داد و گفت مهم نیست … زن که لازم بود بیشتر سر از حرفهای مرد دربیاورد گوشی هدفن را از گوشش درآورد و پرسید چه سبکی از موسیقی ؟ مرد به گوشی هدفن خیره شد و گفت احتمالا همان سبکی که می شنوی .. زن دوباره مثل برق گرفته ها به مرد نگاه کرد و گفت دقیقا چی ؟ مرد گفت الان راک نمی شنوی ؟ زن پرسید از کجا فهمدی؟ مرد دوباره انگشت اشاره اش را دوسه باری تکان داد و گفت از صدای ضعیفی که از هدفن شما ، شنیدم ..بعد هم خنده ی بلندی کرد و گفت احتمالا آهنگساز ها مردم را بهتر از نویسنده ها می شناسند …

زن که انگار خوب سرگرم شده بود این بار سکوت را شکست و پرسید آیا چیز دیگری هم از من فهمیدی ؟ مرد سرش را بالاگرفت و گفت به نظر می رسد که  دنبال ایده می گردی … درست مثل من که دنبال یک ایده میگردم برای کار تازه ام …

زن خندید و گفت احتمالا جادوگری ؟ یا آهنگساز .. مرد عمیق به موهای زن نگاهی کرد و گفت احتمالا هر دو .. امشب باید خوشحال باشی چون ایده ی جدیدی برای داستانت پیدامی کنی بهمین خاطر خیلی بدخوابی . زن شیطنت آمیز نگاهی کرد و گفت بد خوابی احتمالا مربوط به سفر هوایی است مرد پاسخ داد بعید می دانم چون چشمهای شما حرف دیگری می زند .. زن گفت شما که اینقدر خوب مردم را می فهمید ، راه حلی ندارید برای ایده نداشتن من ؟ و بعد دو دست چشمهایش را که از فرط خستگی بازنمیشدند مالید ..

مرد گفت من دقیقا راه حل دارم اما از مطرح کردنش نگرانم چون ممکن است دچار سو تفاهم شوید زن خندید و گفت نگران نباشید .. مرد گفت درواقع راه حل من برای بی خوابی شماست … می توانید سرتان را روی پای من بگذارید و مطمئن باشید که خوابتان می برد . زن خیلی زود جاخورد اما سعی کرد بروی خودش نیاورد و جواب داد شما اطمینان دارید .. مرد گفت بله اطمینان دارم و اگر این کار را بکنید لطف بزرگی در حق من کردید .. زن پرسید کدام لطف ؟ مرد خندید و این بار چشمهایش را بست و گفت رنگ موهای شما ایده ی خوبی است برای کار جدید من … زن مردد بود نمی توانست درک کند این چطور پیشنهادی می تواند باشد آیا مرد جوان واقعا راه حلی دارد یا اینکه می خواهد رابطه ی ساده و پیش پا افتاده ای را جور دیگری مدیریت کند .. زن خود را باهوش تر از این حرفها می دانست که سو رفتار را تشخیص ندهد و در واقع هیچ حس بدی ، نداشت … شاید هم زحمت تحمل سر او به مدت حداقل ۵ ساعت ، زحمت زیادی هم بود .. او همیشه اهل خطرکردن بود و این خطر پرهزینه ای به نظر نمی رسید … سرش را با تردید تکانی داد و مرد از جایش بلند شد و روی اولین صندلی ردیف هشت میانی نشست ، زن گوشی های هدفن را دوباره در گوشش گذاشت و زن سرش را با کمی تردید روی پای مرد گذاشت .. حتی دوست نداشت از آن فاصله صورت مرد را ببیند ..

مرد آرام گفت : احساس بدی نداشته باش و بخواب … من مطمئنم خیلی زود ایده ی خوبی به ذهنت می رسد .. زن سرش را به سمت بالا چرخاند و گفت : من متاسفم ما پیشنهادتان عجیب و خوب به نظر می رسید .. بعد برگشت و چشمهایش را بست …

تمام مدت احساس میکرد کسی با  چشمانی خیره به او نگاه می کند اما جرات نداشت این احساس را بررسی کند … بنابراین خیلی زود خوابش برد …

از تکان های شدید هواپیما بیدار شد … به مرد نگاهی کرد و خواست که تشکر کند . مرد شانه هایش را گرفت و کمکش کرد که بنشیند … و بدون اینکه اجازه بدهد زن تشکر کند گفت : من از شما متشکرم که به من اعتماد کردید … راستش را باید بگویم … موهای شرابی شما و نگاه خاص تان ایده خوبی است برای کار بعدی من … و شاید نوشتن داستان مردی که شما را خواب کرد ایده ی بدی نباشد ؟

زن هنوز مبهوت مرد را نگاه می کرد … غیر شفاف بودن کلمات مردی که انگلیسی را با لهجه غلیظ لهستانی حرف می زد، بنظرش خیلی جذاب بود …

بالاخره فکرش را جمع و جور کرد ، به بردی که روبرویشان مسیر سفر را نشان میداد نگاهی کرد چند ده مایلی به فرودگاه مانده بود .. زن پرسید : شما برای تعطیلات به بانکوک سفر می کنید ؟ مرد گفت نه برای کارساخت موسیقی یک فیلم … و شما ؟ زن گفت برای تعطیلات و کار … بعد با هیجان به مرد گفت : شاید بتوانیم دوباره همدیگر را ببینیم .. مرد خندید و گفت البته شاید

زن پرسید : شما به آسیای جنوب شرقی زیاد سفر می کنید ؟ مرد گفت سالی ، یکی دوبار و شما کدام هتل هستید ؟

زن گفت پرنسس مرد سرش را تکان داد گفت کنار رودخانه .. زن با تکان دادن سر تایید کرد …

مرد از جیبش کارت ویزیتی درآورد و گفت این آدرس ایمیل من هست … دوست دارم داستانت را بخوانم

زن خندید و گفت من هم دوست دارم کارهای جدید شما را که بعد از این سفر می سازید بشنوم ….

هواپیما نشست … زن ، کیفش را از زیر صندلی اش برداشت ،  مرد اما  جلوتر رفت و دستی بعنوان خداحافظی برای زن تکان داد …

زن احساس میکرد باید صورتش را بشورد ، کنار پله برقی دستشویی زنانه را پیدا کرد با آب صورتش را شست و در آینه نگاه کرد .. یک لحظه از دیدن خودش جاخورد … سه ماهی از آخرین باری که رنگ مویش شرابی بود ، می گذشت … موهایش سه ماهی بود که قهوه ای تیره بود و هیچ اثری از رنگ شرابی روی موهایش دیده نمی شد ..

دستش را در جیب کیفش برد کارت ویزیت را دوباره نگاه کرد … مارن لاوینژینسکی

به محض رسیدن به هتل نوت بوکش را از کیفش درآورد انگار می خواست اول درباره این آهنگساز ، بیشتر بداند و حتی به عادت همیشگی دوش نگرفت ..

تنها یک متن انگلیسی پیدا کرد  که مربوط به وبلاگ یکی از هواداران این آقای مارن می شد  و بسرعت شروع به خواندن کرد دستش را روی قلبش گذاشت احساس میکرد  چند لحظه قبل باید از این مرد میخواسته که بیشتر با او حرف بزند … و عجیب تر آنکه در دومین یادداشت وبلاگ نوشته شده بود لاوینژینسکی ، گیتاریست و سلونواز کم بینای اهل تارنف ،در حالیکه فقط با یک چشم دنیا را می نگرد ،  توانسته است تاکنون بیش از یکصد و هفتاد ترانه برای گروهش بنویسد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *