آب نبات

صدای زنگ موبایل بیدارش کرد. برای او روزهای کاری و روزهای تعطیل فرقی نداشت همیشه راس ساعت ۶ صبح بیدار می شد … به سقف بالای سرش زل زد و یادش آمد که میهماندار هتل دیشب کلی از سقف منقش این اتاق برایش داستان گفته بود .. با دقت بیشتری نگاه کرد و دریاچه ی بزرگ را پیدا کرد .. می دانست که روبروی دریاچه قصر پادشاهی شهر پنوم پن را پیدا خواهد کرد … از جایش بلند شد .. دوش گرفت و پیراهن خاکستری اش را که همین چند وقت پیش از فروشگاه بزرگی در دوبی خریده بود ، تنش کرد .. یکدفعه بیاد آورد که وقتی به دوبی برگردد چقدر کار برای انجام دادن خواهد داشت اما مهمترین کاری که باید انجام می داد ، ازدواج با دختر برادر صاحب شرکت که یک عرب متول بود و به همین خاطر، به توصیه یکی از دوستانش  تصمیم گرفته بود یک سفر چند روزه به کامبوج داشته باشد تا هم تجدید روحیه کند و هم تکلیفش را با یک سابقه عشقی عمیق روشن کند …. از صندوق امنیتی اتاقش کمی پول برداشت و با دقت دوباره قفلش کرد .

در اتاقش رو به راهروی درازی باز می شد که شاید به جرات ۴۰ اتاق در آن قرار داشت . وبه سمت لابی هتل براه افتاد با خودش گفت باید هتل شلوغی باشد در همین فکر بود که به در رستوران هتل رسید گارسونی که مسئول چک کردن کوپن های صبحانه میهمانان بود از او خواست تا کوپن صبحانه اش را بدهد .  یکدفعه احساس کرد احتمالا کوپن را لای گذرنامه اش جا گذاشته است خواست که برگردد گارسون شماره اتاقش را پرسید و او با  تاخیر گفت ۱۰۲۱ .. گارسون راهنمایی اش کرد به سمت داخل رستوران .. با خودش گفت خب این چه کاری است شما که نمیخواهید کوپن را بگیرید چرا اصلا به مسافران کوپن می دهید … تعداد بسیار زیادی توریست میانسال و پیر در سالن غذاخوری مشغول خوردن صبحانه بودند شاید به سختی می توانست زن یا مرد جوانی را پیدا کند . اغلب توریست ها به زبان فرانسوی حرف می زدند و خب زیاد تعجب نداشت چون کامبوج سالها پیش مستعمره فرانسه بود ….

بسرعت صبحانه اش که چند ورق کالباس و یک سوسیس با سس تند و یک زده ی تخم مرغ بود را تمام کرد .. بی هدف نگاهی به دور و برش انداخت و براه افتاد …

شب قبل میهماندار اصلی هتل برایش توضیح داده بود که می تواند از توری که هر روز ساعت ۸ تا ۱۲ مسافران هتل را به مناطق دیدنی شهر می برد استفاده کند اما او ترجیح میداد که این آخرین گشت و گذار دوران تجرد را در تنهایی مطلق بگذراند … یادش آمد که چند روزی است به مادرش زنگ نزده .. خب اتفاق عجیبی نبود اما باید هوای ناپدری اش را بیشتر داشته باشد چون سه سال پیش او بود که به شرکت جدید معرفی اش کرده بود و حالا یک شانس بزرگ ازدواج برای یک روستازاده پاکستانی که بیشتر عمرش را برای این و آن پادویی کرده بود … آنقدر می ارزید که بجای مادرش به ناپدری اش زنگ بزند …

دم در هتل از کسی خبری نبود که از او بپرسد تاکسی می خواهد یا نه احساس کرد هیجان ویژه ای دارد بنابرایت چشمش را چرخان و یک توک توک یا همان موتورهایی که اتاقک روبازی بهشان وصل است و دو سه نفری جا دارد پیدا کرد … یک موتور سه چرخ که در آسیای جنوب شرقی یکی از بهترین وسائل حمل و نقل عمومی است … راننده توک توک مرد میانسالی بود پرسید کجا می روید … مرد جوان گفت : رویال پالاس … راننده لبخند زد و با لهجه ی خاصی حرف او را تکرار کرد …

به محض نشستنش روی صندلی توک توک بارانی که می بارید شدید تر شد … با وجود تکه برزنت های اطراف و سقف توک توک اما حسابی خیس شده بود نگاهی به پیراهنش کرد و یادش آمد که ۱۷۰ دلار بالای این لباس پول داده است و پیش از این فقط یک بار وقتی خواسته با ناصره ، همان دختر برادر صاحب شرکت بیرون برود ، آن را پوشیده است .. تعریف کامبوج را از یکی از همکلاسی های دوران دانشگاهش شنیده بود و وقتی به اینترنت سری زد تا اطلاعاتش را درباره این کشوری که قبلا فکر می کرد هنوز درگیر جنگ است را کامل کند از دیدن عکسها و مطالعه تمدن اسرارآمیزش شگفت زده شد و باورنمی کرد که چنین مکانی در دنیا با این همه جاذبه وجود داشته باشد . طوری که وقتی یک بار حسابی مشروب خورده بود به همان دوستش گفته بود که دوست دارد زیر یکی از آن درختان ششصد ، هفتصد ساله چشمهایش را برای همیشه ببندد … دوستش چند روز بعد با او تماس گرفته بود و تلفنی این روحیه لطیفش را مسخره می کرد ….

صدای توک توک و موتورهای اطراف و ماشین ها بقدری زیاد بود که ترجیح میداد دستهایش را روی گوشش بگذارد اما از اینکه کاملا خیس شده بود حس خوبی داشت  مثل یک آبتنی با لباس بود … توک توک دو سه تکان عجیب خورد و ایستاد راننده با لهجه ی با مزه اش گفت : رویال پالاس ! رویال پالاس

دستش را در جیب شلوارش که حالا شبیه یک کیسه پر از آب بود کرد تا کرایه راننده را بدهد .. راننده لبخندی زد و گفت منتظر باشم شما برگردید ؟ نگاهی به پوست آفتاب سوخته راننده کرد و گفت بله .. فکر کنم نیم ساعت دیگر برگردم .. راننده با دست ۲۰۰ متر جلوتر را نشان داد که ظاهرا محل توقف بود و گفت وقتی خارج شوید من روبروی شما خواهم بود …

دستش را بعلامت تایید و خداحافظی تکان داد و راننده هم کف دست هایش را بهم چسباند و نیمچه تعظیمی کرد .

وارد محوطه کاخ که شد تعداد زیادی دانش آموزکامبوجی  و توریست های اروپایی را دید .. راهنمای کاخ به او تذکر داد که باید بلیط تهیه کند و از خوش شانسی جلوی گیشه بلیط فروشی کسی نبود و تونست با پرداخت ۵ دلار وارد قصر پادشاهی کامبوج شود که هنوز هم پادشاه دارد …

دوربینش را از کیف دستی کوچکش بیرون آورد و روشنش کرد تا دوربین روشن شد چشمک هشدار اتمام باطری را دید ناخودآگاه با کف دستش محکم به پیشانی اش کوبید و یک فحش غلیظ نثار خودش کرد … شاید بیست ، سی تایی می توانست عکس بگیرد اما بیشتر بعید می دانست … در حال بدو بیراه گفتن به خودش بود که دختربچه ای با پوست قهوه ای تیره از جلویش رد شد .. اینقدر عصبانی بود و دستش را پرتاب می کرد که متوجه نشد دستش محکم به صورت بچه خورده است . دستپاچه شده بود مادر و پدر بچه که کمی دورتر بودند به سمت بچه دویدند … دخترک مشکلی نداشت حتی گریه هم نمی کرد اما نگاه خشمگینی به او کرد و با زبان خاصی چیزی گفت .. مادرش زودتر رسید و او تنها کاری که می توانست بکند این بود که پشت سر هم بگوید ببخشید … پدر بچه به انگلیسی ، دست و پا شکسته به او فهماند که مشکلی نیست .. حتی به ذهنش هم نمی رسید که شکلاتی که در هواپیما گرفته در کیف دستی اش باشد … چند قدمی که دور شد به کیف دستی نگاه کرد و شکلات را پیدا کرد و به سمت دختر بچه حرکت کرد .. دختر بچه که نشان می داد از او می ترسد پشت مادرش پنهان شد اما به محض دیدن شکلات ، لبخند شیطنت باری زد و خیلی سریع شکلات را گرفت و مادر و پدرش هم از رفتار او خنده شان گرفت .

نفس راحتی کشید اما تمرکزش کاملا بهم خورده بود .. به ساختمان اصلی که رسید یادش آمد اصلا اینجا کجاست و برای چه امده است ؟

تصمیم گرفت باطری دوربین را هدر ندهد به همین دلیل دو سه زاویه خوب برای عکاسی پیدا کرد تا بهترین عکسهایی را که می توانست برای  قرار دادن در فوتوبلاگ شخصی اش قرار بگیرد ..قدیم تر ها بعد از کشف یک سرزمین تازه و عجیب ، گرفتن عکس برایش مثل پیروزی در یک جنگ بود و همیشه با ژست یک ژنرال فاتح عکس ها را به همکاران ودوستانش نشان می داد ..و چند روزی با این عکسها مست بود … از دید او عکاسی از بناها و طبیعت بهترین راه برای فراموشی دردهای شخصی اش بود و البته خود نشان داده به دیگران درفوتوبلاگش …

زن و مرد جوانی که مشغول عکس گرفتن بودند به محض دیدن او لبخندی بهم زدند و او بخوبی می دانست که الان باید از یک صحنه رومانتیک و عاشقانه روبروی در اصلی قصر سلطنتی عکس بگیرد .. حدسش درست بود زن با ایما و اشاره از او خواست تا از آنها عکس دو نفری بگیرد .. و او هم سرش را تکان داد و البته شاد بود چون می توانست همین کار را با آنها تکرار کند و عکسی کنار یکی از زیباترین قصرهای جنوب شرق آسیا داشته باشد …

زن و شوهر در زاویه ای که او پیشنهاد داد ایستادند در حالیکه دستهایشان را پشت کمر هم حلقه زده بودند عکس اول را گرفت … زن با اشاره از او خواست دوباره تکرار کند و او هم آماده شد برای گرفتن دومین عکس که زن لبهایش را به گونه ی شوهرش چسباند .. آنقدر از دیدن این صحنه هول شده بود که سریع عکس را گرفت و خودش نفهمید که دوربینشان را کی پس داد …

به خودش آمد روبروی قصر نقره ای ایستاده بود .. کمی غصه دار شد می دانست هرگز نمی تواند بعد از ازدواجش همچین عکسی داشته باشد … فکرش را بکن ناصره با آن پوشیه بلند مشکی او را ببوسد بیشتر شبیه یک جوک است ..

با سنگریزه های زیر پایش بازی می کرد از دور بنظرش آمد که دختر بچه دوازده سیزده ساله ای به سمت قصر نقره ای در حرکت است اما کم کم که نزدیک تر می شد معلوم بود که زنی بیست ساله و یا شاید کمی بیشتر است .. دوباره خودش را با سنگریزه های زیر پایش سرگرم کرد .. زن جلوی رویش ایستاد و سلام کرد و از او خواست که روبروی در اصلی قصر یعنی دقیقا همان جایی که او فکر می کرد بهترین مکان برای گرفتن عکس است ، از او یک عکس یادگاری بگیرد . سرش را تکان داد و دوربین را گرفت . زن جوان لبخندی زد و صدای گرفتن عکس آمد … دوربین را به زن پس داد و از او خواست کیفیت عکس را چک کند زن نگاهی به عکس کرد و بی درنگ پرسید : می خواهید از شما یک عکس بگیرم ؟ او هم که غافلگیر شده بود گفت البته ..

خلاصه زن ، عکس دلخواه او را گرفت و دوربین را پس داد اما دوباره پرسید : می توانم از شما با دوربین خودم عکس بگیرم ؟ او تعجب کرد و گفت : عکس من به چه درد شما می خورد ؟ زن جواب داد من کلکسیونی از کسانیکه از من عکس می گیرند ، جمع می کنم .. او بعلامت منفی دستهایش را تکان داد و زن خندید و گفت : نه ، چون شما خیلی خوش تیپ هستید … خنده اش گرفت ، احساس می کرد  زن سعی دارد فریبش بدهد

اما این زن چیز زیادی نمیخواست فقط یک عکس .. رو به زن کرد و گفت یک شرط دارد ! اینکه بهترین عکس ممکن را بگیری .. زن خندید و گفت حتما ..

عکس گرفته شد … تا عکس را روی دوربین دیجیتال زن دید ، شوکه شد … عکس بسیار خوبی بود دلش می خواست این عکس را داشته باشد .. در همین فکر بود که زن پرسید : شما اهل کجایید ؟ گفت : پاکستان اما در امارات زندگی می کنم .. زن بدون اینکه او سوالی کند ادامه داد : من اهل ویتنام هستم اسمم کندی است . بعد خیلی سریع از کیفش یک جعبه آب نبات نعنایی بیرون آورد و به سمت او گرفت …

ناخوداگاه با صدای بلند خندید و گفت ممنون کندی ! زن گفت : درست مثل اینها ، کندی هم از شما متشکر است … و با او بلند بلند خندید …

از زن پرسید : می توانیم محوطه قصر را با هم بگردیم ؟ زن گفت : من حسابی اینجا را گشته ام اما خوشحال می شوم با مرد خوش تیپی مثل شما قدم بزنم ، باضافه اینکه باید از اینجا به هتل برگردم و کاری ندارم برای انجام دادن …. سرش را چند باری برای تایید حرفهای زن تکان داد ..

با هم از فرش ها ،نقاشی های دیواری ، درهای زیبا و طلایی عکس گرفتند و سر آخر به گلدان های نیلوفر که رسیدند ساختمان های قصر و معابد تمام شده بود… مسیری که با هم برای بیرون رفتن از محوطه ی قصر طی می کردند ، پر بود از نماد های فرهنگ و زندگی خمری از ابزار کشاورزی و دوزندگی گرفته بود تا آلات موسیقی .. زن با هیجان ویژه ای پشت دستگاه چوبی بافندگی نشست و دوربینش را به او داد تا دوباره عکس بگیرد .. این بار او هم یک عکس با دوربین خودش از زن گرفت و دوربین که انگار منتظر این عکس بود خاموش شد … زن هیچ اعتراضی نکرد و لبخند زد … وقتی لبخند زن را دید گفت : من عادت دارم از همه ی زن های شیرین همسفرم عکس می گیرم و زن دوباره خندید …

دم در خروجی کاملا از یاد برده بود که راننده توک توک منتظرش است .. با دیدن صورت راننده حدس می زد که احتمالا بیش از نیم ساعت او را معطل کرده .. برگشت تا از کندی خداحافظی کند اما از زن خبری نبود ، دو سه باری دورو برش را نگاهی کرد فقط پسر بچه ی آب فروش را دید که از او پرسید آب می خرید ؟ حسابی گیج شده بود با سر به بچه فهماند که آب نمی خواهد  .. پسر بچه اصرار کرد و توضیح داد که برای درس خواندن کار می کند و اینکه خانمی که با شما بود این را داد تا به شما بدهم …ناگهان میخکوب شد کاغذ را از بچه گرفت و یک اسکناس ۵ دلاری کف دست بچه گذاشت .. راننده توک توک برایش بوق زد که زودتر سوار شود … روی کاغذ نوشته بود این آدرس ایمیل کندی است : …. سفر خوش … احساس می کرد سرگیجه گرفته … یادش افتاد به ناصره …و چند لحظه ای که انگار در بهشت جامانده بود ..راننده توک توک پرسید کجا میل دارید بروید ؟ مبهوت به راننده نگاه کرد وگفت نمی دانم !! راننده لبخندی زد و گفت من شما را به معبد پنوم می برم ، جای قشنگی است … او سکوت کرد… باران دوباره شدت گرفت  … سرعت توک توک هم زیاد بود به ذهنش رسید از راننده سوالی بپرسد به محض توقف توک توک پشت اولین چراغ قرمز پرسید ؟مطمئنی جایی که می رویم جای جالبی است   ؟ راننده که فکر می کرد ممکن است او صدایش را نشنود با فریاد گفت : بله آقا ، بسیار زیباست چون یک زن ، معبد پنوم را ساخته است ….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *