It’s our destiny
For me being a woman
has no meaning
When you sacrifice
my love, my soul
for your life
and say
“What can be done?
It’s our destiny”
For me being a woman
has no meaning
When you sacrifice
my love, my soul
for your life
and say
“What can be done?
It’s our destiny”
واقعا مسئله ی بسیار مهمی است که ما ایرانی ها یادبگیریم بدون راهنما ، نپیچیم و یا مسیرمان را تغییر ندهیم …. خواستید به حرفم یک کمی فکر کنید !!!
شاید از ادبیات معاصر مکزیک نام شاعر پر آوازه آزادیخواهش را شنیده باشید ،اکتاویو پاز مردی که کلماتش مملو از شور و احساس بود و روزگار مردمی را وصف می کرد که بیش از هر چیزی به قدرت انتخاب آگاهانه برای زندگیشان نیاز داشتند اما این یادداشت مربوط به مردی است که سالها در کنار پاز زندگی کرده و داستان نویسی مکزیک را متحول ساخته است .
اولین بار نام کارلوس فوئنتس برای فعالیت های گسترده اش در سازمان ملل مطرح شد . او که متولد ١٩٢٨ در پاناماسیتی است به دلیل مشغله پدرش تحصیلاتش را در شهرها و کشورهای مختلفی گذراند اما سرانجام تحصیلاتش را در انستیتوی مطالعات عالی ژنو به پایان رساند .سالهای بعد فوئنتس نماینده کشورش بود در کمیسیون حقوق بین الملل سازمان متحد شد و شاید درگیری و فعالیت بین المللی مانع می شد که حضورش در عرصه ادبیات پر رنگ تر باشد . به دنبال انتصابش در بخش فرهنگی دانشگاه مکزیکوسیتی اولن مجموعه داستان کوتاهش را در سال ١٩۵۴منتشر کرد . حضورش در نشریه ادبی ریویستا و همکاری با پاز دورانی طلایی را پیش روی کارلوس جوان قرار داد . چهارسال بعد یعنی در سال ١٩۵٨ اولین داستان بلندش را به نام La region mas transparente که اثری متعلق به ادبیات کلاسیک معاصر است ، منتشر کرد .
یکی از مهمترین وقایع زندگی این نویسنده اعزامش به فرانسه بعنوان سفیر مکزیک در فرانسه بود که تجربیات خیلی خوبی را در زمینه انتشار مقالات سیاسی برای او به همراه داشته است .
در ایران آثار بسیاری از او ترجمه شده است که می توان از این میان به آسوده خاطر ، مرگ آرتیمو کروز ، پوست انداختن ، آئورا ،سرهیدرا ، خویشاوندان دور ، گرینگوی پیر ، سال هایی با لائورا دیاز و از چشم فئونتس اشاره کرد .
فوئنتس جوایز ادبی بسیاری را از اروپا و آمریکای لاتین و جنوبی دریافت کرد که معتبر ترین این جوایز ، بروه بارسلونا ، خاویر ویائوروتیا ، رومولو گایه گاس ونزوئلا ، آلفونسو ریس می باشد .
کارلوس فوئنتس علاوه بر داستان نویسی استعداد خارق العاده در نمایشنامه نویسی دارد و به نظر می رسد بیش از ١٢ نمایشنامه اجرا شده را تاکنون نوشته است .
او نظرات شگفت انگیزی در خصوص نویسندگان معاصر سایر کشورهای دیگر دارد به طور مثال در کتاب از چشم فوئنتس (خودم با دیگران ) در جایی می گوید : در آثار هر دو (ک) کافکا و کوندرا ، قانونی خدشه ناپذیر ، حکم می راند آزادی از این پس ممکن نیست زیرا آزادی دیگر کامل شده است و یا در جای دیگر از همین کتاب در خصوص آثار بونوئل مدعی می شود :در آثار بونوئل که از دعوت به مصرف در عصر طلایی به مصرف همه چیز در فرشته کشتارگر می رسد .
در میان اغلب آثارفوئنتس ،تصویر سازی از آنچه او قصد دارد برای مخاطب روایت کند فراتر رفته و گاهی این مخاطب است که تصمیم می گیرد تصاویر بعدی را چگونه تصور کند . انگار انتهای اکثر پاراگراف های داستان ها باز است و هیچ نقطه ای روایت را پایان نمی بخشد .
قلم مقتدر کارلوس فوئنتس ،قلمی است که سرکوب نمیشود حتی تیغ سانسور هم نمی تواند معانی را که در کلیت کارهای او جریان دارد ، رشته رشته کند ..
اما نکته عجیب تلاش های ادبی فوئنتس شاید این باشد که او با وجود شایستگی های بسیارش هیچگاه جایزه نوبل را از آن خود نکرده است و حالا دو سه روزی است که او مرده است …. کارلوس فوئنتس دوست داران ادبیات را در ۱۵ می ۲۰۱۲ تنها گذاشت ….
مردمک چشمهایم
دوسنجاقکی است
که بر در دوخته ام
هر روز به این امید که روز دیگری است
شب را به خانه راه می دهم
اما تاریکی که می رسد تازه می فهمم
تو دیگر نمی آیی
As long as there are birds in cages
Our every day’s smiles
Are just elegies for freedom
این روز ها در محل کارم مرتب اتفاقات عجیب و غریب می افتد … گاهی از خودم سوال می کنم چرا در این سازمان به این بزرگی هیچ جایی وجود ندارد برای منی که غیر از این کارهای روتین و معمولی که هر روز انجام می دهم ، کارهای دیگری هم بلدم ؟ خصوصا که آدم متوقعی هم نیستم و رویای میزهای بزرگ و پست های حتی یک کم بزرگ را هم ندارم … فقط گاهی فکر میکنم کاش از من به اندازه ی توانایی که دارم در سازمانم استفاده می شد … ساده است اما این روزها ذهن مرا بدجوری درگیر خود کرده .. قدیم تر ها هیجان داشتم که ایده پردازی کنم … اصولا از ایده پردازی لذت می برم اما یکی از حلقه های مفقوده ی سازمان های بومی سازی شده ی ایرانی همین ایده پردازی است …
اصولا بعضی معتقدند ایده پردازی کار مهمی نیست … بنابراین مدت هاست که سکوت را بر هر کار دیگری در محیط کاری ام ترجیح میدهم .. حتی تلاش نمی کنم که درباره ی چیزهای صحیح و غلطی که فکر میکنم با کسی حرف بزنم !!! این تجربه تنها منحصر به سازمانی که در آن مشغولم نمی شود .. با گروه های دیگری هم که کار کردم این داستان را بارها و بارها تجربه کردم …مهم نیست چقدر اهل خلاقیت و ایده پردازی باشی .. در ایران اتاق فکر جایی است که افراد دور هم می نشینند به رقبا نگاه می کنند اگر رقیبی یک آجر از آن ها پیشتر است آنها به اندازه ی دو آجر ، انرژی می گذارند و به همین سادگی خروجی اتاق فکر های ایرانی ، حرکتی لاکپشتی به سوی هدفی است که با تغییر مدیریت مرتب تغییر می کند … چه خوب بود ما گروهی فکر کردن و خلاقیت و ایده پردازی و از همه مهمتر تصمیم گیری مناسب را از کودکی به فرزندانمان یاد دهیم … که تعریف مدیر شایسته ، مدیری نباشد که در حین بحران خودش سطل ، سطل ، سیلاب را از شهر بیرون می برد …. ای کاش این نگاه سنتی بجای اینکه پوششی از مدرنیته به خود بگیرد … پوسته ی پوسیده ی خود را بشکند و تازه شود .. خلاصه اینکه نگذاریم آدمها ، احساس بدرد نخوری کنند که در بهترین حالت ممکن است مایوس نشوند اما مطمئنا دیگر دنبال ارتقا خویش و در نتیجه جامعه خویش نخواهند بود …. انجماد هر فرد از افراد جامعه ، بر ضخامت این لایه یخی و سرد می افزاید …..
باید اعتراف کنم که از بین نماز ها ، نماز مغرب را خیلی دوست دارم … نمیدانم چرا هر چقدر هم خسته باشم نماز مغرب برایم عجیب و نشاط آور است …انگار نماز مغرب نماز انزوا و دلدادگی است … بعضی وقت ها دوست دارم تکرارش کنم بی دلیل … حتی در سفر هرجا که باشم برای نماز مغرب به هتل برمیگردم … و از گرم ترین آرزو ها و دعاهایم ، بعد از نماز مغرب با خدا ، حرف می زنم … و جالب اینکه در آن لحظات بیشتر دلم برای شهر کودکی ام و غروب هایش تنگ می شود … بوشهر و غروب های دوست داشتنی اش … امیدوارم خداوند طاعات همه ی شما را بپذیرد …
I miss you 
I miss you
when you
come home late and I
stare at the glass world in front of me
waiting for your window
I miss you
به اهلی شدن که فکر میکنم فقط اگزوپری را بخاطر می آورم و شازده ای که کوچک بود اما داستانی بزرگ را می ساخت .
گاهی وقت ها اصلا لازم نیست کسی به ما بارها و بارها بگوید که دوستمان می دارد تا به او اهلی شویم بلکه کوتاهی یک نگاه هم می تواند اثری عجیب از خود به جای بگذارد که سالها خودت اینجا و دلت جای دیگر باشد .
بی دلی اصلا دلیل نمیخواهد . درست مثل خورشید که بی دلیل بر من می تابد و ماه که بی هیچ عذری شبانگاه مرا به جنون آسمان میکشاند .
مدت مدیدی است که چند یاکریم که حتی عدد آنها را نمی دانم پشت پنجره اتاقم درست بالای حصاری کوتاه لانه کرده اند و من به صدا های گاه و بی گاهشان دل بسته ام . گاهی از دیدن تخم هایی که دور از لانه درست در نزدیکی شیشه اتاق خواب روی زه باریکی گذاشته اند شادمان میشوم و حس غریب زایش و تولدی دوباره چشمهایم را پر از اشک می کند اما آنچه بیش از همه مرا و دیگرانی که ماندگاری این یاکریم ها را دیده اند شگفت زده می کند همین اعتمادی است که به لانه هایشان دارند . انگار سکوت من و بر هم نزدن نظم ساده زندگی این پرندگان آنها را بر من و خانه ام اهلی کرده اند یا اینکه آنها مرا به عادت دیدارشان و شنیدن پرهایشان وقت و بی وقت ….
باری …
من انگار
یک دنیا پنجره دارم
به سوی چشمان تو
یک دنیا دریچه گشوده
به صداقت مردمک چشمانی که
حتی نیرنگش نیز راستی است
تو انگار
دستانت بخشایشگر تر از باران
گرم تر از سرانگشتان آفتاب
که بر تن شب من به ناز
رهایند
بگو با کدامین کلام می توان از تو گفت
میتوان با توخواند
می توان با توماند
کدامین سحر؟
کدامین جادو؟
که کبوتری باشی
بر عبور پنجره ام
و هر صبح
با صدای نجوای نیایش گرانه ات
بوسه بر آفتاب زنم
و به زندگی تن سپارم
کدامین جادو ؟
کدامین سحر ؟